۱۳۹۶ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

... خنده هایمان تا آسمان ها برود

گاهی به شوخی می گویم "این بار که کابل رفتیم پسرک را می سپارم به مادرکلانش و خودم می آیم" خاله (پرستار) از همه جلوتر اظهار نظر می کند "سیل کنی که خودتو از همه پیشتر وارخطا شوی و باچه را گرفته پس بیی". می دانم که لحظه ای نمی توانم از پسرک جدا باشم. گاهی اوقات که در جلسات شرکت می کنم تمام فکر و ذهنم پیش اوست. تمام روز هرچند که در دفتر هستم ولی او کنارم هست و خاله اش (پرستارش) هم کنارش. تلاش می کنم همیشه خودم بیشتر به پسرک برسم تا خاله. خلاصه تا ساعت چهار بعد از ظهر که برمی گردیم خانه، خاله هم هست و از چهار تا هشت صبح من و پسرک و مدتی هم پدرش باهمیم. تمام فکر و ذهنم اوست و به دومین چیز هم نمی توانم فکر کنم.

شبها وقتی سر جایش می خوابانم و وقتی ساعتی می گذرد دلم برایش تنگ می شود و به بهانه اینکه باید او را شیر بدهم می آورمش کنارم و در بغلم می خوابانم. وقتی در بغلم می خوابد انگار هیچ کم و کاستی در این دنیا ندارم این روال تا صبح ادامه دارد و تقریبا از نصف شب به بعد پدرش هم می خواهد با او بخوابد و به ناچار باید در بغل خواباندنش را با پدر قسمت کنم. نزدیکی های صبح سر جایش می خوابانم و شاید ساعتی هر کدام سر جای خودمان بخوابیم که باید بلند شوم و برای دفتر رفتن آماده شوم. ولی همیشه نیم ساعتی به اتفاق پدرش به صورتش نگاه می کنیم و نوبتی دست و پا و صورتش را می بوسیم و گاهی هم در دستمان می گیریم خلاصه او خواب است و ما با چشمان بسته اش حرف می زنیم و وقتی عکس العملی از او می بینیم آرام می خندیم که مبادا بیدار شود. او خواب است و ما با او حرفها می زنیم و وعده ها به او می دهیم. این کار بدون وقفه هر روز تکرار می شود فرقی نمی کند که روز تعطیل است و یا روز کاری. پانزده دقیقه به هشت باید او را بیدار کنم و آماده اش کنم برای رفتن گاهی خودش در این ساعت بیدار می شود و مرحله تعویض لباس و پوشک و شستن دست و صورت را برایم اسان می کنم ولی گاهی باید خودم بیدارش کنم و برای رفتن آماده اش می کنم که خاله از در وارد می شود و بعد از برداشتن وسایل لازم میسکال رئیس که به معنی رسیدن موتر است باید خانه را ترک کنیم و سه تایی از خانه خارج می شویم. پدرش که مجبور است زودتر برود هفت و نیم با پسرک خوابش خداحافظی می کند و بعد از ظهرها هم نزدیک پنج به خانه می رسد که باز هم پسرش خواب است و همیشه شکایت از این دارد که "بابایی وقتی مه میرم هم تو خوابی و وقتی میایم هم، این چی رقمه دیگه" ولی وقتی بیدار می شود ساعت ها با هم بازی می کنند، حرف می زنند، کارتونی تماشا می کنند .... گاهی بعد از ظهرها وقتی دلم چکر بخواهد سه تایی می رویم بیرون و چرخی می زنیم و برمی گردیم، شاید تمام این چکر بیست دقیقه هم طول نکشد ولی هوایمان عوض می شود و شاد می شویم. وقتی از داخل موتر به بیرون نگاه می کند و با خودش مثلا حرف می زند، وقتی عکس العمل و حرکات تازه ای از او می بینیم، وقتی صدای جدیدی به عنوان کلمات جدید از او می شنویم اینجاست که من و پدر بال درمی آوریم و به زندگی مان می خندیم تا روزگار نیز بخندد و خنده هایمان تا آسمان ها برود. 

۱۳۹۵ اسفند ۲, دوشنبه

از جنس دلتنگی

وقتی تلفن را جواب دادم با صدایی بلند و لحنی غضب آلود مواجه شدم، طوری که نتوانستم حتی سلام کنم. شاکی از جواب ندادن و خاموش بودن تلفنم بود در صورتی که همیشه برایشان گفته ام در دفتر کاری ام هیچ شبکه ای به جز ام تی ان آنتن نمی دهد. با همان لحن یک ریز حرف زد و در اخر فقط توانستم بگویم "باشه روان می کنم". و تلفن را قطع کرد. با قطع شدن تلفن نمی دانم چرا اشکهایم سرازیر شد.
شوهر از اینکه دگرگونی حال و اشکهایم را دید، پرسید: "کی بود؟"
- فلانی
- چی گفت؟
- هیچی فردا هند میره ولی پول نداره، تا به حال سه هزار و چند صد دالر برای مادرم مصرف کرده ... (همه این حرفها را با بغض و اشک بازگو کردم)
هیچی نگفت و ناراحت تلفنش را برداشت، ترسیدم نکند یک بار برایش زنگ بزند و حرفی بزند. می خواستم بگویم زنگ نزن لطفا ولی اول خواستم مطمئن شوم که زنگ می زند یا نه. زنگ نزد، صفحه فیس بوکش را پایین و بالا رفت و روی پتوی پسرم خوابید. پسرم را بغل کرده بودم تا خودم را سر گرم کنم. پسرم داشت خوابش می برد، پدرش هم خوابش برده بود. پسرم را روی زمین گذاشتم و رفتم دشک ها انداختم تا بروند سر جایشان بخوابند. پسرم را گذاشتم روی دشکش ولی بیدار شد، شوهر را بیدار کردم سر جایش بخوابد رفت و خوابید. لحاف را رویش کشیدم و برگشتم تا پسرم را دوباره بخوابانم ولی قبلش باید گروپ را خاموش می کردم و لوازم مورد نیاز نصف شب را هم دم دست می گذاشتم. چراغ را خاموش کردم و قبل از این که پسرم را بردارم تا شیر دهم به خواهرم پیام دادم چون حدس می زدم که به او هم زنگ زده است. انترنت کار نمی کرد و مرا بیشتر عصبانی می کرد. همان طور که پسرم را شیر می دادم تلفن در دست منتظر جواب خواهرم بودم. بالاخره انترنت درست شد و چند جمله ای رد و بدل کردیم.
آن وقت هایی را یادم آمد که معاش زیادی می گرفتم و خرج و مخارج همه را می دادم بدون اینکه حتی برای کسی حساب و کتاب کنم. امسال سالی بود که معاشم خیلی پایین آمده است و از طرفی قرضداری، خرج خانه خودمان و خانواده پدری شوهر و و و. شاید این نداری های من باعث شده بود که حرفهایش برایم سنگین تمام شود و آنگونه اشکهایم سرازیر شود. تصمیم گرفته بودم از هر جایی می شود پولی تهیه کنم باید قرض می کردم و برایش می فرستادم اما این پول را از کجا می توانستم تهیه کنم؟ تا صبح خوابم نبرد و به این فکر می کردم که پول را از کجا باید پیدا کنم.


۱۳۹۵ آبان ۲۷, پنجشنبه

"ما"

رسیدیم خانه و همه رفتند و ما تنها ماندیم ما دیگر دو نفر نبودیم یک فسقلی هم به ما اضافه شده بود و حالا این "ما" سه نفر بودیم. رفتم بیرون وقتی برگشتم خواستم وسایل بهتاش را مرتب کنم، نشستم کنار تخت. آمد روبرویم نشست و دستانم را گرفت، زل زده بود به چشمانم، کم کم چشمانش پر آب می شد که بغلم کرد و دستانش را دور گردنم انداخت و شروع کرد به گریه بی صدا. خواستم دلیلش را بپرسم ولی خودم هم تاب نیاوردم. اشکهای خوشحالی بود، اشکهای باهمی، اشکهای زندگی، اشکهای بی دلیل، اشکهای خنده آلود ... از من تشکر کرد، از خدا تشکر کرد حتی از پسرش هم تشکر. انگار خودش در این میان هیچ نقشی نداشته و یا هیچ کاری انجام نداده بود. همیشه به من می گفت طاقت دیدن اشکت را ندارم پس پیش روی من گریه نکن ولی گویی فراموشش شده بود هر دو روبروی هم و خیره شده به چشمان هم گریه می کردیم. اول اشکهای من را و بعد اشکهای خودش را پاک کرد و گفت: "دیروز نمی توانستم داخل دهلیز باشم و صدای فریاد تو را بشنوم رفته بودم بیرون از شفاخانه، ساعت از دو گذشته بود یکبار صدای گریه بچه آمد دویدم داخل شفاخانه و از زهرا پرسیدم ولی گفت نه هنوز خبری نیست. دوباره نتوانستم بنشینم و بیرون رفتم."

فقط چند روز دیگر به سالروز باهمی مان مانده و آن "ما"ی دو نفره حالا سه نفر شده اند. اگر بهتاش طبق پیش بینی دکتر ششم قوس بدنیا می آمد درست دو روز از یکسالگی باهمی مان می گذشت ولی چون بهتاش چند روزی زودتر از روز موعود رسید، چند روزی به روز باهمی مان مانده است. بهتاش را بوسید و من را هم و از من خواست تا بروم و استراحت کنم.

۱۳۹۵ آبان ۱۱, سه‌شنبه

راضیه!!!!

وقتی حرف زدیم عکس العملی ندیدیم و باعث شد جلوتر برویم، زمانیکه نزدیکش رسیدیم و سلام وعلیکی کردیم اشاره کرد که بلندتر صحبت کنیم تا بتواند بشنود، صحبت هایش هم زیاد قابل تشخیص نبود و نیاز بود که دقیق گوش می کردیم. اسمش را پرسیدیم، راضیه بود. باید مشخصاتش را می گرفتیم. دو دختر تقریبا همسن آن طرفتر روی صوفه گریه می کردند و او باید هر دو را آرام می کرد. به طرف آنها رفت و یکی را بغل کرد، طوری رفتار می کرد که گویی داشت از ما فرار می کرد، بالاخره بعد صحبتها وضعیتش را چنین یافتیم:
او راضیه بود، راضیه سیزده ساله سال 1392 که امسال می شد 16 سالش؛ او مادر دو دختر زیبای دیگر بود یکی معصومه که فقط سه سال داشت اما با مشکلی بزرگ دست و پنجه نرم می کرد، معصومه مبتلا به سوراخ قلب است ولی نوشدارویی برایش وجود ندارد. المیرای شش ماهه دختر دیگر راضیه است. میرزا پدر این دو دختر، آنان را تنها گذاشته بود و راضیه را طلاق داده بود. میرزا سرپرستی و مسئولیت معصومه و المیرا را نیز به راضیه داده بود. راستش نفهمیدیم که علت طلاق چه بوده و چرا میرزا که پسر کاکای راضیه است او را نه تنها تنها گذاشته بلکه مسئولیت اطفالش را به او سپرده است؟ آیا او برنخواهد گشت و دخترانش را از راضیه نخواهد گرفت؟
راضیه با دو فرزندش در خانه پدری اش زندگی می کند، پدر راضیه هم حال چندانی ندارد و به جهنمی دست زده است که حتی نمی تواند شکم مادر راضیه را سیر کند چه برسد به خواهر و برادران راضیه، راضیه و دختران راضیه. او معتاد است و به حدی به آن مشغول است که نمی تواند هیچ کاری را انجام دهد.
علت کم شنوایی راضیه را از خودش پرسیدیم اما او اصلا نمی دانست کی و چگونه این مشکل برایش پیش آمده است. وضعیت زندگی راضیه همه ما پنج نفر (دو مرد و سه زن) را ناراحت کرده بود، به سختی توانستم چند کلامی با هم تیمی هایم صحبت کنم. میرزا مردی بی مسئولیت و یا مشخصا پدری بی مسئولیت برایم جلوه کرد از این می ترسیدم که با تمام این مشکلات اگر راضیه بتواند دخترانش را بزرگ کند و روزی که آنان از آب و گل بیرون بیایند برای خودشان کسی شوند، نشود که سر و کله میرزا به عنوان پدر پیدا شود و آنان را از راضیه جدا کند؟ مادر راضیه هر روز و هر ساعتی با دیدن وضعیت راضیه چه می کشد؟ با دیدن وضعیت جگرگوشه اش بر او چه می گذرد؟ حتما او هر لحظه با دیدن هر سختی که راضیه و دخترانش می کشند می میرد و زنده می شود. پدر راضیه آیا احساسی نسبت به دختر و وضعیتش دارد یا خیر؟ آیا او نیز از این وضعیت احساس دردی می کند و یا نه فقط درعالم خماری خودش است؟ آیا، آیا، آیا ... اینها همه سوالاتی بود که ذهنم را به خودش مشغول کرده بود اما جوابی پیدا نبود. از میرزا، از پدر راضیه، از کاکای راضیه که او نیز معتاد بود، از همه مردان سست اراده بد آمده بود می خواستم به هر چه اینگونه مرد و مردانگی است فحش و ناسزا دهم. و هنوز ما زنانیم که در بند این گونه مردان مانده ایم و باید برای هر کارمان از اینگونه مردان اجازه بگیریم. آیا این است زندگی؟ آیا این است دین؟ و این است انسانیت؟


۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه

مادر!

تا هنوز هم باورم نمی شود سال گذشته در همین روزها بود که تصمیم گرفته بودم دنیایم را عوض کنم و زندگی جدیدی را شروع کنم، تا چند وقت بعد دنیایم از تجرد به تاهل گرایید و باز هم باورم نمی شود که تا ماه دیگر مادر می شوم. قرار است مادر پسری شوم که حاصل عشقی است که در بامیان شکل گرفت و پسرم هم در همین بامیان به دنیا خواهد آمد. او یازدهمین نواسه پدر و مادرم خواهد بود و دهمین نواسه پسر.
شوق دیدارش خواب از چشمانم ربوده است و عشق او را در مادرم نیز می بینم. مادرم که پایپ اکسیجن را نمی تواند از بینی اش جدا کند، مادرم که اکثرا باید دراز بکشد و فعالیت فزیکی نداشته باشد با دستان خود وسایل پسرم را تهیه کرده است، برایش لباس دوخته،  لحاف دوخته، و ساکش را مرتب کرده است.
سی و یک سال زندگی ام را مرور می کنم از همان کوچکی یعنی درست از همان روز تولد مشقت های زیادی را برای مادرم درست کرده ام از اینکه نمی توانستم شیر بخورم، از اینکه بعد از هر وعده خوردن شیر، دل درد می گرفتم، از اینکه ضعیف بوده ام و این خود هزاران مشکل را به بار می آورد و مریضی های مختلف را، با بی احتیاطی خودم در هشت سالگی دستم را سوزاندم و باعث شده چند هفته مادرم هر روز مرا به شفاخانه ببرد و شبانه روز با بهانه های من و شاید نازدانگی های من نخوابد و بسازد و یا آن زمانی که خفقان و اتش و باروت می بارید و کنار چشم من سالک شده بود و ما نه تنها پولی برای تهیه نان نداشتیم چه برسد برای دوا و درمان گوشه چشم من. آن وقت ها فقط مادرم بود که به سوی من می دید و اشکهایش را پنهان می کرد. او تلاشش را کرد و از هر کجا که توانست پولی تهیه کرد و مرا به دکتر برد و تداوی ام کامل شد و فقط گوشه چشم چپم لکه ای از سالک باقی ماند. صنف یازده مکتب بودم که حساسیت بهانه ای دیگر شد تا مادرم را برای چند هفته ای بیازارم، هم خودم بسوزم و بگریم و او را هم بیشتر از خودم بسوزانم و بگریانم. نمی خواستم نشان دهم که نداری و فقر مرا از رفتن به مکتب باز خواهد داشت نه هرگز این کار را نمی کردم. اهل ناله و شکایت نبودم مگر اینکه از سرم بالا بزند و دیگر نتوانم تاب بیاورم، از بوت های فرسوده و تنگی که از لیلامی چند سال پیش خریده بودم هرگز شکایت نکردم تا وقتی که او متوجه شده بود که هنگام راه رفتن کمی می لنگم، پایم آبله بزرگی (سنگ آبله) زده بود، سنگ آبله از آنگونه آبله هایی است که آب ندارد، پوست و گوشت با شکل ظاهری آبله در می آیند و مثل سنگ سفت می شوند سوزش نیز دارد. سنگ آبله تقریبا کوری پایم و تقریبا تا کف پایم رسیده بود. وقتی مادرم ازمن پرسید پایم را برایش نشان دادم خودم نمی دانستم که چیست ولی او می دانست. رفت و لنگه بوتم را گرفت تا چک کند سوراخ کف بوتم باعث شده بود سنگ و گل زیادی داخل کوری بوت شود و وزنش به چند برابر برسد وقتی لنگه بوتم را برداشت گفت: "او دختر یک لنگه بوتت دو کیلو میایه". دو کیلو نبود ولی تقریبا چیزی بیشتر از یک کیلو بود. شبانه برای پایم از دواهای یونانی دوایی درست می کرد و به پایم می بست. هیچ وقت نفهمیدم که آن وقت چقدر ناراحت شده بود و این را وقتی فهمیدم که سالها بعد شاید ده سال بعد در جمع خواهران و برادران از آن یاد کرد و گریه کرد.
بزرگتر شدم و از مکتب فارغ که شدم یک سالی را به دانشگاه نرفتم و وارد کار شدم، تمام تلاشم کمک مالی به خانواده بود. بعد از یک سال دوباره وارد درس و مشق شدم اوضاع اقتصادی مان خوب شده بود و دانشگاه را نیز به پایان رساندم و بالافاصله دنبال کار شدم. از همان سال یعنی از ماه می 2010 کاری را شروع کردم اما دور از خانواده و پدر و مادرم، فقط برادرم با خانواده اش کنارم بودند در هر سال شاید نهایتا چهار بار به خانه می رفتم ولی هیچ وقت از سختی های کار و حرفهای مردم برایش چیزی نگفتم. دیگر نمی خواستم زجرش دهم ولی گویا او خود می فهمید و مرا می خواند. از اینکه بخاطر مخارج خانواده تن به ازدواج نمی دادم ناراحت بود و شکایت می کرد. پیش روی من گریه نکرد اما شنیدم که در این خصوص چند باری پیش خواهرانم گریه کرده است.

آری مادرم! حالا که تقریبا یک سالی است ازدواج کرده ام هنوز هم تو را می آزارام، از اینکه در این روزها کنارم نیستی تا از من مراقبت کنی ناراحتی و همیشه تشویش می کنی، نگران به دنیا آمدن پسرم و اوضاع و احوالی. نه مادرم! نگران نباش تو دیگر طاقت نگرانی و تشویش را نداری، همین قدر که روی تخت دراز کشیده باشی و ما عکست را ببینیم و وقتی می آییم کابل تو را ببینیم و دستت را می گیریم برایمان تمام دنیاست، همین قدر که روزانه صدایت را از پشت گوشی می شنویم برایم دنیایی است، از اینکه نصیحتم می کنی خوشحالم، تو دیگر تاب و توان برداشتن ذره ای تشویش را نداری، مادرم ما همه بزرگ شده ایم و هر کدام سر خانه و زندگی مان رفته ایم شاید هنوز برای تو همان بچه های کوچک باشیم ولی تو دیگر طاقت دلواپسی نداری پس تلاش کن که کمتر دلواپس مان باشی. هر چند ما تلاش می کنیم مایه نگرانی ات نشویم ولی می دانم مادری هستی که همیشه باید نگران باشی، اما مادرم! تشویش نکن و مرا بخاطر همه اذیت هایی که کرده ام، به خاطر همه نگرانی هایی که برایت خلق کرده ام، به خاطر همه اشکهایی که برای من ریخته ای، به خاطر همه زجرهایی که برایت داده ام مرا ببخش و برای همیشه برایم بمان!

۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

از آن روزهای بی دلیل

باز هم امروز از آن روزهایی است که فکر کنم تا آخر شب باید گریه کنم هر کاری می کنم نمی توانم این دل سبیلی را آرام کنم، تقصیر خودمان هست همه روزم از همان صحبت کوتاه ولی تلخ صبحمان شروع شد و اینکه چاشت هم در دفتر ماندیم و نان را خوردیم و در کنار نان خوردن به صحبت و سختی هایی که کشیدیم پرداختیم، حرف هایی که شنیدیم، نیکی هایی که کردیم ولی در مقابل سنگ هایی که خوردیم، بدی هایی که دیدیم و دم نزدیم، ... هر چه بیشتر صبحت می کنیم بیشتر وجه تشابه بین مان پیدا می شود قبلا می گفتند کسانیکه در یک سال متولد شده باشند اخلاقیات و رفتارشان شبیه هم اند اما نه من و این دوست هفت سال تفاوت سنی داریم و در جامعه متفاوتی بزرگ شدیم، یکی در میان جنگ و خون و باروت و دیگری در غربت. تنها وجه شبه ای که می تواند در ما تاثیر گذاشته باشد شاید همان فرهنگ خانوادگی نه چندان شبیه هم و حس مسئولیت پذیری مان باشد.
گاها که در دفتر هستیم و صحبت می کنیم و شخص سومی نیست تا برای درد دلهایمان مزاحمت کند صحبت هایمان ساعت های طول می کشد ولی در آخر به گریه و اشک ختم می شود. شاید خیلی تنهاییم، شاید خیلی حساسیم، شاید خیلی خورده گیریم، شاید خیلی برای خودمان سخت می گیریم، شاید خیلی توقع داریم، شاید خیلی دل نازکیم، شاید خیلی ... شاید خیلی و شاید خیلی. سالهاست که او را می شناسم اما اینقدر باهم نزدیک نبوده ایم که با هم درد دل کنیم، همیشه از غرور و حس ریاست، ثابت و استوار بودنش خوشم می آمد هیچ وقت فکر نمی کردم او هم می تواند قلبی پر از گله و شکایت، دلی پر از درد داشته باشد و بخواهد برای کسی بازگو کند، نمی دانستم تا این حد هم مهربان است و می تواند سنگ صبور باشد. امسال وقتی وضعیت روحی روانی و حتی وضعیت کلی من فرق کرده خوب است که او را یافته ام، بله! او را امسال یافتم آن هم از وقتی که وضعیتم از مجرد به تاهل و مادر شدن تغییر کرد نه اینکه از وضعیت تاهل و مادر شدنم شکایتی داشته باشم و نه اینکه سختی را تجربه کرده باشم و جالب اینجاست که وقتی پای صحبت یکدیگر می نشینیم می بینیم تشابهات ما از زمان مجردی است از زمانی که فقط خودمان بودیم و خودمان ولی باید جور همه را می کشیدیم و غم همه را می خوردیم بدون اینکه لحظه ای به خودمان فکر کنیم. بیشتر درد از خودی هایمان داریم از خانواده، از دوست های نزدیک مان، از برادر و خواهر ... و گاهی که بیشتر می شود صحبت هایمان گله از روزگار و مردم مان می کنیم و یا درست برعکس قضیه که شکایت از مردم و روزگار شروع می شود ولی به نزدیک ترین افراد ختم می شود.
خلاصه اینکه هر از گاهی باید این اتفاق برایمان بیافتد که بنشینیم، صحبت کنیم و گریه کنیم تا دلمان خالی شود. امروز هم از همان روزهاست با این تفاوت که بعد از ساعتها صحبت موفق شدیم که به ختم نکنیم ولی دل من گریه می خواهد. بعضی وقت ها با خود فکر می کنم و شکر خدا را به جا می آورم که خوب است همین اشک و گریه را آفریده تا آدم ها بتوانند حداقل دل خودشان را خالی کنند.


۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

روز عاشورا و شام غریبان

روز عاشورای سال 2013 بود که با عملی برخوردم که با خود عهد کرده بودم روز عاشورا از خانه بیرون نروم و پستی هم در همین وبلاگم نوشتم که "و چنین شد که ما عطای روز عاشورا را به لقایش بخشیدیم". دیروز روز عاشورا بود. طبق روزهای رخصتی تقریبا ساعت نه از خواب بیدار شدم و صبحانه ای خوردم. با خودم سبک و سنگین کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر نروم مسجد رهبر شهید بهتر است چون ممکن است شلوغی و بی نظمی مشکلی برایم به بار بیاورد و خلاصه در خانه ماندم ولی حوصله هیچ کاری را ندارم همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم خوابم برد.

ظهر اشتها نداشتم و هیچ چیز نخوردم، ساعت نزدیک دو و نیم بود که یکی از دوستان آمد و همه با هم بساط چای و تخمه و سهان را همراه با فیلم مختارنامه پهن کردیم. خواهرم نیز کمی دیرتر شاید دور و بر ساعت پنج سر رسید و بساط میوه پهن شد. ساعت پنج و نیم به اتفاق دوست، پسر دوست و خواهر راهی خانه دوستی دیگر شدیم و در آنجا نیز یکی ساعتی نشستیم. شام شده بود و هوا تاریک وقتی برگشتیم. قرار شده بود نانی بخوریم و راس ساعت هشت خود را به مسجد رهبر شهید برویم برای مراسم شام غریبان. ساعت هشت از خانه بیرون زدیم و به مسجد رفتیم. مسجد حال و هوای هر شب را نداشت. انگار افراد کمی آمده بود نظم زیادی هم دیده نمی شد ولی خلاف تصور وقتی وارد قسمت زنانه شدم دیدم زنان بیشتری آمده اند و کناره دیوار جایی برای نشستن نیست. همین طور که قدم برمی داشتم تا جایی برای نشستن انتخاب کنم به این فکر می کردم که چگونه می توانم بیشتر از یک ساعت را بدون تکیه سپری کنم؟ کنار پایه ای که علم را به آن بسته بودند نشستم و تکیه دادم. برنامه شام غریبان برخلاف شب های دیر طولانی شد و آخرین واعظ آقای اخلاقی بود. دعا کرد و با ختم دعا من از جایم بلند شدم و دوستان و خواهر را نیز به رفتم وا داشتم. خیلی خسته شده بودم. وقتی بلند شدم خواستم علم را خلاف عادت همیشگی زیارت کنم. همین که دستم را روی پارچه های بسته شده علم کشیدم دستمالی همراه با پایین آمدن دستم به پایین آمد و در دستم ماند. مات و مبهوت شدم این یعنی چه؟ چکار باید بکنم؟ حضرت عباس برای من پا در میانی کرده یا به آن پسری که هنوز یک ماه و یا کمتر از یک ماه به آمدنش به  این دنیا مانده است؟ اشکهایم را نمی توانستم کنترول کنم. در اولین نگاه به یکی از دوستان که سنش از ما بزرگتر بود نشان دادم و فقط گفتم: "باز شد!" – "چه ناز! سال آینده یک دستمالی مثل همین بیاور و به علم ببند". همین که داخل موتر نشستم دلم می خواست بپرم بغل شوهر و های های گریه کنم نمی دانستم شاد باشم یا غمگین، فقط می خواستم گریه کنم. اشکهایم همچنان جاری بود. دوستان را رساندیم و به خانه رسیدیم. وقتی شوهر دروازه حویلی را پشت سرمان بست نشانش دادم خوشحال شد ولی من بغضم را با اشک می خوردم. هنوز هم نمی دانستم چه حکمتی را خداوند در این عمل وا داشته است؟ هر چه به خود فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم و برمی گردم سر همان نقطه اول این دستمال برای پسرم باز شده است. 

۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه

تجربه سه بار بی آب شدن در یک روز

حتما شنیده ای تا به حال که میگن "بی آب کد یا بی آب شدم" و حتما هم حداقل یکبار تجربه بی آب شدن را کردی و اینکه چقدر بعد از بی آب شدن افسردگی می گیره را می فهمی.
دیروز روزی بود که شب قبلش فقط یک و نیم ساعت توانستم بخوابم و با این خیال خوابیده بودم که همه کارها را انجام داده ام و کاری عقب افتاده نمانده و تا اینکه خوابم ببرد کارهای فردا را لیست کردم با حال نامساعد صحی، خلاصه فکر کنم ساعت نزدیک چهار صبح بود که خوابم برد. ساعت چهار و پانزده دقیقه با صدای هشدار مبایل بیدار شدم ولی نمی توانستم خودم را تکان دهم و از جایم بلند شوم، کمر درد، پادرد، سردرد و کم خوابی. دوباره بعد از ده یا پانزده دقیقه قلت زدن خوابم برد. بیست دقیقه ای از پنج گذشته بود که با صدای دیگران بیدار شدم و باید به کارها می رسیدیم. خلاصه ساعت شش و بیست دقیقه توسط یکی از خواهران کوچکتر بی آب شدم و باید منت کارهایی که برای من انجام داده بود را می کشیدم و به صحنه ای کارهای دیشبم داشت بهم می ریخت و همه زحماتم با خاک یکسان می شد را مشاهده می کردم. چون به دیگری قول داده بودم همه چیز را برای چهار پنج روز تحمل کنم، از اتاق بیرون زدم تا جلو خودم را گرفته باشم. بغض داشت خفه ام می کرد ولی نخواستم کسی بفهمد ولی باز هم یکی فهمید. این از اول صبح و اما ظهر چه شد و یا رک و صاف و ساده مرحله دوم بی آب شدن: چاشت شده بود ساعت نزدیک دوازده که دوباره توسط همان فرد جلو بیست و چند نفر آدمی که گناه از آنها بود و من به جرم آنان می سوختم بی آب شدم ولی باز هم تحمل. باید حداقل تا یک ساعت با کسی حرف نمی زدم و کسی نباید با من مهربانی می کرد اما دو نفر گویا حالتم را از صورتم خوانده بودند و با من سر مهربانی را گرفتند. از چوکی بلند شدم تا اشک چشمانم را از آنان پنهان کنم و نگذارم بغضم از چشمانم جاری شود.
با همه سختی ها و کارهای فراوان شب شد و من دیگر نای تکان خوردن نداشتم ولی گویی باید مرحله سوم بی آب شدن را هم می گذراندم، سر مسئله کوچکی توسط یک بزرگتر حسابی بی آب شدم و این بار فقط جلوی پنج نفر دیگر. این بار فقط برای اینکه مسئله را زیاد جدی نگرفته بودم ولی از نظر بزرگترم جدی تر بود مسئله. خلاصه چشم تان روز بد نبیند دیگر نه توان تحمل داشتم و نه توان صبر. بغضم ترکید و بی صدا اشک چشمانم جاری شد. اینقدر که به هق هق افتادم. همین طور که وسایلم را جمع می کردم و بغضم از چشمانم می ریخت. شوهر از راه رسید ولی چیزی پرسید. نخواست چیزی بپرسد چون می دانست یا من خرده گرفته ام (که بیشتر ناشی از پسری است که در درونم ماه هفتم زندگی اش را می گذراند) و یا کسی حرفی زده. سه چهار بار از اتاق رفت بیرون و داخل آمد ولی از اطرافیان چیزی نپرسید شاید هم پرسیده بود و من نمیدانستم. همین که روبرویم نشست و پرسید چی شده؟به سختی توانستم فقط بگویم برویم بیرون.
رفتیم داخل حویلی و در تاریکی گوشه ای نشستیم. دید نمی توانم صحبت کنم رفت و آب سرد آورد تا بخورم بلکه بتوانم حرف بزنم.
همه چیز را برایش تعریف کردم و او هم شروع به نصیحت کردن و دلداری کرد. شاید نیم ساعتی را به روی شانه اش گریه کردم.
سه بار بی آب شدن در یک روز برای زنی که ماه هفتم بارداری اش را می گذراند کار ساده ای نبود. و حالا بعد از گذشت بیست و هفت ساعت از آخرین مرحله بی آب شدن باز هم اشک در چشمانم هست و بغض گلویم را می فشارد.

۱۳۹۵ شهریور ۸, دوشنبه

قهر مسافر کوچک

وقتی کارهای دور و برت اینقدر زیاد می شوند که خودت مسافر کوچکت را از یاد می بری و مثل روزهای قبل حواست به او نیست کم کم نگران می شوی،سه چهار روزی است که تکان های شدیدی که هر روز می خورد را در درونت احساس نمی کنی، مثل گذشته وقتی دستت را رویش می گذاری هم تکان نمی خورد،وقتی با او حرف می زنی هم تکانی را احساس نمی کنی. گویی با تو قهر کرده است البته حق هم دارد در آن چند روز اصلا حواسم درست به او نبوده است. نگرانی ات بیشتر و بیشتر می شود ولی نمیدانی چه کار باید بکنی؟از طرفی پدر مسافر کوچکت هم دور است و در سفر.
بالاخره دست به دامن او می شوی تا تلفنی با مسافر کوچک حرفی بزند،او که خود دل تنگ شده با مسافر کوچک چند کلامی حرف می زند و بعد از سفارشات فراوان تلفن را قطع می کند. به محض قطع کردن تلفن تو شروع به حرف زدن می کنی،معذرت می خواهی و با دست نوازشش می کنی. یکباره تکانی که منتظرش بودی را احساس می کنی. گویی مسافر کوچک تمام حرفهایتان را شنیده و دیگر می خواهد آشتی کند،می خواهد در نبود پدر تو را از نگرانی درآورد و به تکان هایش ادامه می دهد. اینقدر خوشحال می شوی که اشک از چشمانت سرازیر می شود و حس زیبا و مهر مادر و فرزند را بیشتر از پیش احساس می کنی.
مسافر کوچکم هر لحظه منتظر آمدنت هستم و فقط امیدوارم بتوانم مادر خوبی برایت باشم😙

۱۳۹۵ مرداد ۱۳, چهارشنبه

تا چند وقت دیگر او پسری را به دنیا می آورد

همین طور که داشت ظرفها را می شست و اشکهایش روی گونه هایش جاری بود با خود کمی با صدای بلند که در کنار صدای شرشر آب صدای خود را هم بشنود می گفت: او مرد است از مردانه گی اش کم می شود، تو زنی و باید همه کارهای خانه را انجام بدهی تو زنی تو زنی زن چرا نمی خواهی قبول کنی؟ این جملات را طوری به خودش می گفت که گویا می خواست به تمام وجودش، قلب و روحش هم بقبولاند که رفتار شوهرش بجا بوده. شب پر از دردی را سپری کرده بود و صبح به سختی از جایش بلند شد و کمرش را راست کرد نمی توانست درست خم و راست شود ولی باید بلند می شد یک عالم مهمان در مهمان خانه منتظر صبحانه بودند و شوهر هم با رویی ترش و عصبانی منتظر است که صبحانه بخورد و برود سر کار. آخرین ماه های بارداری اش بود و تا چند وقت دیگر او پسری را به دنیا می آورد.


روز و شب گذشته را به یاد آورد. از ساعت چهار بعد از ظهر زمانی که از سر کار برگشته بود، شروع کرده بود به جمع و جاروی اتاق ها و بعد وارد آشپزخانه شده بود و باید همه چیز را تهیه می کرد، برنج، قورمه، سالاد، چای ... همه را برای پانزده نفر آماده کرده بود و مجبور شده بود چند بار دیگ های سنگین برنج و قورمه از روی گاز بالا و پایین کند برای همین بود که کمرش می سوخت و پاهایش کمتر یاری اش می کردند. شب هم از همه دیرتر به بستر رفته بود اما درد کمرش خواب را از چشمانش گرفته بود. خیلی دلش می خواست شوهرش برای یک بار هم که شده از او بپرسد که چه شده است و آیا او خوب است؟ اما با همین خیال شب صبح شد و روز هم شب. از قیافه شوهر پیدا بود که هنوز دو قورت و نیمش هم باقیست. گاهی اشکش در گوشه چشمش جمع می شد اما نمی گذاشت مهمان ها بفهمند. بدون صبحانه به سوی کار رفت او باید بیرون از خانه هم کار می کرد. جلسه مهمی داشت و کارهای زیادی که باید همان روز تمام می کرد.