۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

همین طوری ...


پشت میز کارش مشغول کارهای روزانه اش است و خاموش و بی صدا می خواهد هر چه زودتر کارهایش را تمام کند تا برای فردا کار پس افتاده ای نداشته باشد، سکوت شعبه را صدای قهقه یکی از همکاران می شکند و به دنبال آن رو به همکار دیگر می کند و می گوید: "آقای ... بیا یکبار این را ببین و بخوان". آقای ... از جایش برمی خیزد و به پشت میز همکاری که او را به خواندن چیزی فراخوانده بود می رود. یک دقیقه ای طول نمی کشد که هر دو باهم شروع به قهقه زدن می کنند و کلماتی چون وزارت زنان، برداشت، جاهد مزاری، نوشته، شیر (به اشتراک گذاشتن) و چند کلمه دیگر در میان قهقه شان شنیده می شود. مطمئنا حرفی و نوشته ای در مورد وزارت امور زنان و در کل زنان است که اینقدر از ته دل می خندند. یکی خود را ماستر و دیگری لیسانس می نامند اما آن چنان از وزارت امور زنان و زنان صحبت می کنند و تمسخر می گیرند که آدم از یک آدم بی سواد انتظار ندارد. خنده شان خیلی تمسخرآمیز است و انگار که نه انگار کارمند دیگری هم در این شعبه سرش را بلند می کند و قلم را می گذارد است، دستانش را روی کلیدهای لب تابش می برد تا نشان دهد که هیچ چیز را نشنیده و نمی خواهد بشنود اما در دل هم عصبانی است و هم به همکارانش می خندد.

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

دختر که باشی این چیزها طبیعی است



یک سال و چند ماه گذشته است اما هنوز نتوانستی تمام و کمال فراموشش کنی، هر چیزی یادی از او دارد تا حدی که اشکهایت هم برای او می ریزد، می خواهی به روی خودت نیاوری و به خود می گویی به خاطر خودت و تنهایی ات می گریی، دختر که باشی این چیزهای طبیعی است. می خواهی با عاشق شدن، یادهایش را به چاه اندازی اما کو تا عاشق شدن، هنوز کاملا حس عاشقی ات را درنیافتی که متوجه می شود، شخص مورد نظرت از آن دیگریست، به آهنگهای افسرده پناه می بری و برای تنهاییت اشک می ریزیی. و این یاد اوست که در تمام خاطره هایت پیچیده است، عقربه های ساعت از نصف شب هم گذشته اند و تو بی صدا به سقف خیره شده ای،  گوشهایت نجوای خواننده ای را می شنود که با تو همدرد است و گونه هایت لغزش اشکهایی را حس می کنند که بی اختیار از چشمانت سرچشمه گرفته اند، دلت بی هیچ آوایی نفرین به خود، او و این دنیا می فرستد، صدای آهنگ را بلند می کنی به این امید که هق هق ات را دیگری نشنود اما غافل از آنکه فقط خودت آن را می شنوی و دیگران به راحتی هق هق ات را می شنوند. عقربه ها همچنان یکی دیگری را دنبال می کنند، باز و بسته بودن چشمانت چیزی از تاریکی اتاق نمی کاهد، شیاری که دانه های اشک بر گونه ساخته اند، عمیق تر شده اند و با پشت دست زودتر آنها را به مقصد می رسانی، سلول های مغزت از درد به هم می پیچند و باید همین جا ختمش کنی، برای خودت هم که شده نمی توانی بگریی چون چند ساعت دیگر باید به کارهای روزانه و بی روحت ادامه دهی اما هنوز یاد اوست که نمی گذارد چشمانت بسته باشند و ذهنت به هیچ چیز نیاندیشد. دختر که باشی این چیزها طبیعی است.

۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

یکی از روزها در محل جدید

وقتی از کنار دروازه می گذشت، با صدای باز شدن دروازه سر بلند کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت و ولی باز به راهش ادامه داد، چند قدمی رفت، من هم پشت سرش چند قدمی از دروازه حویلی دور شدم، دوباره برگشت و نگاهی طولانی تر به پشت سرش انداخت. همین طور به راهم ادامه دادم و اینکه کاش تا من سر کوچه می رسم، موتر هم برسد. تا سرکوچه دو دقیقه بیشتر راه نبود ولی در این مدت شاید شش باری به عقب برگشت تا دیدی بزند. سرکوچه منتظر موتر ماندم ولی او همچنان به راهش ادامه داد و همچنان به نگاه کردنش تا حدی که برای لحظه ای ایستاد. خودم را نادیده گرفتم هر چه او بیشتر برگشت و نگاه کرد، من سرم بیشتر پایین شد تا نبینمش. صبح که همین طور گذشت. بعد از ظهر که برگشتم باید از دو کوچه آنطرفتر برای شب نان می گرفتم، به ناچار از موتر سر کوچه ای که نانوایی بود پیاده شدم، نان، بیگ و لب تابم را در دستم داشتم و هوا هم ناجوانمردانه سرد بود. شال گردنم را تا زیر عینکم بالا کشیده بودم. از کنار دکان ها که می گذشتم صدایی به گوشم رسید "نو اینجا پیدا شده خدا می دانه از کجا آمده"، کمی بالاتر یعنی سرکوچه خودمان پسرکی خوردسال شاید صنف سه و چهار مکتب بود وقتی از کنارم گذشت با خودش در صورتیکه من بشنوم، گفت: "عینک هم می زند". در حالیکه نفس نفس می زدم به دروازده حویلی رسیدم و در را هم محکم پشت سرم بستم. از اولین روزهایی بود که به محل جدیدی کوچیده بودیم.

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

زن یک جانور برای کار!


"در جامعه پشتون زن برابر با جانوری است که فقط باید کارهایش را انجام دهد وغذایش را بخورد" از فرمایشات یکی از اعضای این جامعه. امروز یعنی همین یک ساعت پیش این گفته را از دهان یکی همکارانم که به قول معروف روشن فکر هست و در یکی از سازمان های ملل متحد کار می کند شنیدم. لحن گوینده بسیار افتخار آمیز و با غرور بود. در بین جمع چند نفری که من هم به عنوان کارمند خانم در آن جمع بودم بسیار راحت و با افتخار شروع به سخنرانی کرد و تمسخرآمیز به گفته دیگران که از مساوی شدن نقش زن و مرد یک خانواده هزاره بود نگاه می کرد و نیشخند می زد. در آن جمله چند کلمه ایست که باید به آن عمیق تر فکر کرد: زن، جانور، کار و غذا. زن را به عنوان جانور می شناسند، جانور چیست؟ جانور موجودی دم دار و زنده.  زن فقط یک جانور است که دم دارد و فقط زنده است، زنده است تا کار کند و اگر لقمه ای نان یافت بخورد و اگر نیافت نه. کار او چیست؟ شستن، پختن، جارو کردن، تمیز کردن، زاییدن، ارضاء کردن مرد شاید فقط کار او این است و اگر یکی از این وظایف دقیقه ای پس بیافتد کارش بیشتر می شود چرا که لت خوردن، سیاه شدن، شکستن، خونین شدن و حتی مردن بر کارهایش افزوده می شود. این حرف همان جامعه ایست که بخش اعظم نفوس یک سرزمین را تشکیل داده است. و بخش کوچکی از نفوس  این سرزمین می کوشد تا تساوی نقش زن و مرد را در خانواده ها بیاورد و یا حداقل در کارهای خانه، کارهایی که هیچ وقت مزدی نداشته است به زنان خود کمک کنند و آنان را انسان بشمارند و از حقوق انسانی شان برخوردار کنند، اینجاست که نیش خندهای دیگران شروع می شود و به ریش این چنین مردانی می خندند و این بخش اعظم با افتخار بیان می دارند که زنان جانورانی اند که فقط باید کارهای شان را انجام دهند.

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

کلامی با تو



می خواهم با تو کمی صحبت کنم. می خواهم از خودم بگویم، از خانواده ام، از آنچه فکر می کنم و آنچه در تلاشش هستم. سالهای خوبی چون سالهای اکنون و سالهای کودکیم داشته ام، سالهایی که در لابلای خنده ها و شادی هایم گم شدند اما تقویم های نوجوانی ام سالنامه هایی بودند از سالنامه های ناخوب، سالنامه هایی که ورقی از مکتب و درس در آن نبود ، سالهای سیاهی که زیر پرچم سفید گذشت و همچون کابوسی به یاد دارمش.
در خانواده ای بزرگ که گرمی و سردی روزگار را بسیار چشیده است بزرگ شدم و حال چند سالی است دوراز نیمی از خانواده ام به سر می برم، بله! نیم دیگر خانواده ام کنار من اند و با هم روزگار به سر می بریم. هر از چند گاهی اگر کار مجال دهد به پدر و مادرم می پیوندم و روزهایی را که با آنان سپری می کنم شیرین ترین روزهایم هستند. همین طور که هستم زندگی می کنم، به کسی کاری ندارم. شاید همان مَثَل معروف است که شُله ام را می خورم و پَرده ام را می کنم، این زندگی و تصمیم من و خانواده من است که در جایی کار کنم و مخارجم را بدست آورم و اگر بتوانم به خانواده و پدر و مادری کمک می کنم که مرا سال های سال کمک کرده اند و تمام مایحتاجم را تهیه نمودند. آنان به من آموخته اند که چطور زندگی کنم؟ مادری داشته ام چون دریایی از مهربانی و صبوری و پدری که همیشه چون کوه استوار بود و خواهد بود. مردانگی را از پدر و مهربانی و صبوری را از مادرم به ارث برده ام. برادرم را الگوی همکاری و همت و پشت کار می دانم از او نیز آموخته ام، و خواهرانی که همیشه سنگ صبور بوده اند.
 پدرم به من آموخته است که اگر کاری را بدست می گیرم به نحو احسن به پایانش رسانم و تا چیزی از من نپرسیده اند در بحثی دخالت نکنم، مادرم همیشه مرا به صلح و شکیبایی دعوت کرده است چنانکه چنین تمرین می کنم. تمام هم و غم من گذشت زمان است که نباید بیهوده هدر رود در تلاشم اگر کمکی به کسی نمی توانم ضرری هم از من نبینند، زندگیم به آرامی می گذرد اما چندیست صدای نحس کلاغانی را می شنوم که دیر باز برای خود از من سوژه ای ساخته اند، چه می خواهند جار زنند، چه می خواهند بگویند وقتی ارزش پرکاهی را هم ندارند؟ کلاغانی که فقط زرق و برق را می بینند و غار غارشان فقط برای لحظه ایست، کلاغانی که سنگهایی نصیب شان می شود که به نظر درخشنده و زیبایند و یا سنگهایی که به طرف آنان پرتاب می شود. کلاغان سیاهی که دل و مغزی چون پران خویش دارند، کلاغانی که بی خود و بی جهت غار غار می کنند و فقط می خواهند گوش مردمان را کر کنند.
آری من زنم همان زن زمستانی هستم که مهرنوش[i] می گفت اما دل و نیتی چون سفیدی و پاکی برف دارم و سردی ام از جور زمان است. من زنم همان زنی که برای خانواده اش زندگی می کند، همان زنی که دلش برای خانواده اش می تپد، همان زنی که فقط مهربانی آیینش هست، همان زنی که می کوشد به دیگران یاری رساند، دستی بگیرد و دلاسایش کند. آری من زنم؛ نه آن زنی که تو فکر می کنی شاید به باور تو و در چشم هایت من فقط لکه ننگی باشم، یا هم زخم ناسوری که درمان ندارد، و یا آن داغی باشم که بر دینت افتاده است  من همینم، دختری از همین سرزمین. چشم هایت را آب بزن و بیدار شو! من زنم، زنی از همین سرزمین، دختری از این دیار؛ با مهربانی و الفت آمده ام مرا چوب مزن، مرا بخوان! آنچنان که نوشته شده ام، آنچنان که هستم و آنچنان که باید باشم مرا بخوان!


[i]  مهرنوش خواننده ایرانی است و زن زمستان عبارتی است از ترانه زن ایرانی او.

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

و چنین شد که ما عطای روز عاشورا را به لقایش بخشیدیم


پشیمان بودم که چرا برنگشتم و از گوینده نپرسیدم که چرا باید چنین حرفی را به ما بزند؟ چرا در روز عاشورا دخترها نمی توانند از میان بازار بگذرند؟ (البته به عقیده جناب کسی که فحش را نثارمان کرد) چرا به ناحق به پدرم لعنت فرستاد؟ آیا امام حسین گفته که پرچم سیاه بزن روی در دکانت و راحت به دیگران فحش بده؟ ایا مذهب شیعه گفته که هر کسی از کنارت گذشت را بی گزند نگذار؟ آیا آیا ایا چرا چرا چرا ...
ساعت از نه گذشته است و همه به طرف مسجد رهبر شهید می روند، به جمیله زنگ می زنم تا ببینم کجایند تا به آنان بپیوندیم و همه باهم برای مراسم عاشورا در مسجد رهبر شهید شرکت کنیم، او هنوز در پشت میدان هوایی است در نزدیکی خانه مان و تصمیم شان عوض شده است همان مساجد اطراف را می روند. ما هم منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم به خانه برگردیم. ما که شب گذشته مهمان یکی از دوستان بودیم، برای رسیدن به خانه باید از میان بازار می گذشتیم. تقریبا به نقطه پایانی بازار رسیده بودیم که صدایی ما را متوقف کرد: "ایی پدر نالدهای سگ دمی روز عاشورا هم اینجا پیدا موشه" کسی را به جز خودمان در آن اطرف پیدا نکردیم که مخاطب این جمله باشد و برای گلاویز نشدن نشنیده گرفتیم و به راه مان ادامه دادیم. ولی تا خانه با خودم غر و لند کردیم.
وقتی به خانه رسیدیم و کنار بخاری نشستم تا گرم شوم، دوباره دنبال جواب برای این چراها بودم اما پاسخی نیافتم و تصمیم گرفتم که بی خیال شوم. اگر شیعه بودن چنین باشد که به دیگران حق و ناحق فحش بدهیم، کسی را انسان نشماریم، آنچه را برای خود می پسندیم برای دیگران نپسندیم، و یا اینکه آنچنان خشکه مقدس باشیم که کسی از کنارمان به راحتی نتواند بگذرد، بی خیالش می شوم دیگر در مراسم محرم شرکت نمی کنم و چنین شد که ما عطای روز عاشورا را به لقایش بخشیدیم.