۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

نوشته ای از سالها قبل

نوشته ای از 22 می 2012 زمانی که در نت لاگ می نوشتم:

وقتی از خواب بیدار می شوم، تمام فکر و ذهنم این است که امروز هم باید از آنجا بگذرم. تصمیم می گیرم زودتر اماده شوم تا وقت بیشتری برای راه داشته باشم چرا که در این صورت می توانم از راهی دورتری که تقریبا دو برابر این راه است بروم و اینگونه از آنجا نگذرم. اما اکثرن مجبور می شوم که از همین راه عمومی بروم. در تمام طول راه به نقطه عبور می اندیشم، به کسانی که پیاده و یا سوار بر موتورسایکل و یا بایسکل، زن، مرد، پسر، دختر، پیر و یا جوان و از آنجا عبور کرده اند، به دختران خورد سالی که می خواهند از آنجا بگذرند و به مکتب بروند اما منتظر و نگران در کناری ایستاده اند، فکر می کنم.
ناچار باید از آنجا بگذرم تا بتوانم سر ساعت به دفتر کارم برسم. به دختران کوچک مکتبی می رسم. "چرا اینجا ایستاده اید مگر مکتب نمی روید؟" در پاسخم یکی که در حدود 10 سال دارد می گوید: "مکتب می رویم و باید تمام راه آن طرف را بدویم تا مکتب مان ناوقت نشود ولی باید از اینجا با یک نفر (خانم) بگذریم چون "ما دختریم."
همین که می خواهم داخل تونلی که روزگاری برای سیل و سیلاب درست کرده اند ولی هم اکنون محل عبور و مرور تمام پیاده گان وحتی بعضی سوارگان است، شوم، انها هم پشت سرم صف می کشند و به این ترتیب یک صف پنج نفری را تشکیل می دهیم. دختری که در حدود 10 سال داشت و از همه بزرگتر است در آخر صف ایستاده، شاید فکر می کند این گونه می تواند از کوچکترها مواظبت کند.
تاریکی، تعفن، ترس و گرد و خاک همه دست به دست هم داده اند تا گام هایمان را تندتر برداریم و در حالت خمیده قد تند تند برویم تا زودتر از این راه وحشتناک جان سالم بدر ببریم. صدای پا و صحبت مردانی که تازه می خواهند داخل تونل شوند شنیده می شود.
- امروز طیاره زیاد آمده، حتما کدام نفر کلان میایه
- اری پیشتر چند چرخکی هم آمد

چیغی از پشت سرم بلند شد همان طور که راه می رفتم سرجایم خشکم زد همه پشت سرم ایستادند نمی توانستم به پشت سرم نگاه کنم. لحظه ای گذشت، به پشت سرم نگاه کردم دختر صنف اولی که با لباسهای سیاه و چادری سفید تقریبا در وسط صف قرار داشت دستش را روی دهان گرفته بود تا دیگر صدایش  را کسی نشنود. ترس در چهره ولی خنده ای تلخ بر لبانش نمودار بود، شاید به یاد سال گذشته افتاده بود که دختری را در همین حوالی ... و شاید هم ترس از تاریکی بود،  دختر آخر صف ده ساله با چشمانی قهرآگین بر او دید و او بود که آرام گرفت.
آنها به کسانی چون من اعتماد و تکیه می کردند و هر روز از اینجا می گذشتند اما نمیدانند که من بیشتر از آنها می ترسم و چه وحشتی در دلم موج می زند. آری به گفته آنها "من هم دخترم". در ذهنم احتمالات وحشتناکی می گذرد مردانی که از پشت سر و پیش رو می آیند و گاهی مجبورمان می کنند تا خود را به کناره منحنی تونل بچسپانیم تا آنها با موتورسایکل شان بگذرند، اگر آنها دست به کاری بزنند، اگر مردانی که از پشت و پیش مان می آیند با هم هماهنگ کرده باشند و نقشه شومی در سر داشته باشند... اینها همه وهمیاتی است که هر روز قبل از گذشتن از تونل در سر دارم شاید من خیلی بدبینم ولی ... دختران کوچک مکتبی هم چنین گفتند "باید از اینجا با یک نفر(خانم) بگذریم چون "ما دختریم."

۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

آبی آب

حسی درخلع،‌ حسی میان هستی و نیستی، حسی میان آرامش و اضطراب، هیچ چیزی برای نگرانی، هیچ چیزی برای دوست داشتن،‌ هیچ چیزی برای وابستگی،‌ هیچ چیزی برای فکر کردن،‌ هیچ چیزی،‌ همه چیز هیچ شده اند برایت، وقتی آبی آب همه اطرافت را گرفته است و حباب ها از دهان،‌ بینی و گوشهایت به بالا می روند،‌ گویی مغزت از کار افتاده است و همه حافظه ات پاک شده است، چیزی بین خوشحالی و غمگینی است. در ثانیه ای فکر می کنی به اعماق آبی آب رفته ای و آنچه می بینی فقط آبی ابی است که اطرافت را گرفته است. با چشمانی باز فقط آبی آب را می نگری ناخودآگاه دست و پا می زنی بدون هیچ امیدی چون فقط عمق تو را به طرفش می کشاند. شاید بیشتر از دقیقه ای نشده باشد که تو را به بالا می کشند و می خواهند با آنان باشی و نفس هایت را ادامه دهی.

خارج از آبی آب،‌ یکی از نگرانی، خشمگین و دیگری از ترس، بی حرکت مانده است، نفوذ آبی آب در مجرای تنفسی ات سوزش بدی را منجر شده است. می خندی تا دیگران را از ترس و نگرانی درآوری. همه نفس راحتی می کشند و تو حس گناه می کنی. حس گناهی که چرا دیگران را اینگونه به وحشت انداخته ای و افکارشان را به اخرین نقطه رساندی؟ چرا باید دیگران نگران و مضطرب شوند؟؟؟ چرا؟؟؟ آیا تو آنقدر به آنان می اندیشی و ارزش آن را داری که دیگران را مضطرب کنی؟؟؟ چگونه به خود این حق را می دهی؟ احساس گناهت هر لحظه سنگین و سنگین تر می شود و تو خود را قوی نشان می دهی و خوشحال تا باشد از ترس و وحشت آنان بکاهی و اینگونه خود را توجیه کنی. خوب شدن حال دیگران از سنگینی گناهت می کاهد اما کم کم به سکوت می روی و این سکوت است که بار سنگین تقصیر و گناه را سنگین تر می کند،‌ این بار اینقدر برایت سنگین است که نمی توانی کلمات را کنار هم بگذاری و حالت را بیان کنی،‌ اینقدر سنگین است که می خواهی فریاد بزنی و معذرت بخواهی و تشکر کنی اما نمی توانی. 

۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

وقتی کارمند دولت باشی ...

سر و صداها برای لغو قانون بیمه اعضای پارلمان افغانستان که دو روز پیش از طرف پارلمان افغانستان تصویب شده بلند شده است و جامعه مدنی افغانستان در تلاش است تا این قانون را لغو کند. در گیر و دار کارهای روزانه و مصروفیت زیاد کاری این روزها،‌ بنا بر تماس ها و معلوماتی که در مورد یکی از برنامه های داشتم باید به یکی از همکاران دولتی می زدم و خواهان معلومات و روشنی بیشتر می شدم.
همکار دولتی محترم چنین مدلل شد: "یک دختر چطور می تواند تنها در اتاقی زندگی کند و به رخصتی های دانشگاه که از طرف دولت صادر شده است، نرود. ما تعدادی را برای یک ماه رخصت کرده ایم." با چنین دلیلی دهانم همچون روزه داران بی آب و نان که گویی هفته ای آب و نانی نخورده اند، باز ماند و در ثانیه ای سیم های مثبت و منفی اعصاب به هم خورد و وضعیت خرابید. چنین شد که با لحنی اعتراض آمیز خواستیم تا معلومات موثق و بروز را تا آخر ساعات کاری برایمان روان کنند. بعد از چند لحظه ای چون بر اعصاب مسلط شدیم، به این نتیجه رسیدیم که:
1.      وقتی کارمند دولت باشی و کمی هم سمتت بالاتر باشد یا نباشد می توانی هر قانونی را زیرپا و هر قراردادی را نادیده بگیری.
2.      وقتی کارمند دولت باشی و کمی هم سمتت بالاتر باشد یا نباشد می توانی برای خودت قانون وضع کنی و گوشت بدهکار هیچ کس نباشد.
3.      وقتی کارمند دولت باشی و کمی هم سمتت بالاتر باشد یا نباشد می توانی راحت دروغ بگویی و کار امروز را به فردا بیاندازی.
4.      وقتی کارمند دولت باشی و کمی هم سمتت بالاتر باشد یا نباشد می توانی بی خیال همه چیز شده و آنچه دلت می خواهد را انجام دهی.
5.      ... و همین طور صدها و هزاران مزایای دیگر.
و بدین نتیجه رسیدیم که:
1.      وقتی کارمند ساده دولتی در ولایتی دورافتاده می تواند هر قراردادی را نادیده و هر قانونی را زیرپا کند، چرا قانون محو خشونت علیه زنان نمی تواند تصویب شود؟ پس می تواند تصویب نشود اصلا چرا تصویب شود؟
2.      وقتی کارمند ساده دولتی در ولایتی دورافتاده می تواند قانون را برای خودش عوض کند و پاسخگو به هیچ کسی نباشد، چرا نمایندگان مردم در پارلمان برای راحتی خویش نمی توانند قانون بیمه را برای خویش تصویب کنند؟ پس می توانند برای خویش قانون بیمه را تصویب کنند اصلا چرا تصویب نکنند؟
3.      وقتی کارمند ساده دولت در ولایتی دورافتاده می تواند دروغ بگوید و کار امروز را به فردا بیاندازد چرا کمیسیون انتخابات نمی تواند تقلب کند و هر روز اعلام نتایج انتخابات را به تعویق بیاندازد؟ پس می تواند به راحتی تقلب کند و نتایج انتخابات را هم اعلام نکند اصلا چرا تقلب نکند و نتایج انتخابات را هم به تعویق نیاندازد؟
4.      وقتی کارمند ساده دولت در ولایتی دورافتاده می تواند خود را بالاتر از هر کسی فرض کند چرا قشر تحصیل کرده نمی توانند در دانشگاه شر به پا کنند؟ پس محصلین می توانند در دانشگاه با سلاح وارد و دیگران را به خاک و خون بکشند اصلا چرا نکشند؟
5.      وقتی کارمند ساده دولت در ولایتی دورافتاده می تواند ...، چرا .....


و آخر هم اینکه "اینجا افغانستان است" و هر کار غیر قانونی و خلاف شدنی است. 

۱۳۹۳ تیر ۱۵, یکشنبه

از تجربیات ماه رمضان

بدون اینکه در ذهنم باشد که فردا رمضان شروع می شود در بازار کوچک شهری که چند روز بیشتر در آن نخواهم بود،‌ دنبال دکانی می گشتم که شی مورد نظرم را داشته باشد،‌ همین طور که با همکارم می گشتیم از جلوی دکانکی رد شدیم، به محض اینکه به جلوی دکانک رسیدم صدایی که ظاهرا از دکاندار بود بلند شد: "صبا بخیر روزه هسته دیگه" و دیگری در جواب گفت: "اری! روزه که هسته ولی بعضی ها روزه را باطل می کنن" این جمله را وقتی شنیدم که درست در کنار شخص دوم رسیده بودم و طوری گفته شد که گویی مرا مخاطب قرار داده بود. اما از آنجایی که نمی خواستم ذهنم را با این حرفها که همیشه می شنویم، مشغول کنم به راهم ادامه دادم و با همکارم وارد صحبت شدم.
به اقامتگاه مان که رسیدیم، ناخودآگاه این جمله در ذهنم تکرار می شد، باید برمی گشتم و می گفتم اگر آنقدر نیستی که در جریان ماه رمضان حس شهوتت را کنترول کنی و با دیدن خانمی در کوچه و بازار حس شهوانی ات بالا می زند و روزه ات را باطل می کند،‌ پس بهتر است روزه نگیری. روزه تنها نخوردن و ننوشیدن نیست. آنکه روزه میگیرد باید با تمام وجود روزه بگیرد.

و اما امروز که یک هفته از ماه رمضان گذشته است، برای خرید به بازار رفته بودیم و باید مایحتاج یک هفته خود را می خریدیم. و از آنجایی که حوصله چندانی نداشتیم با همان لباس خانه (پنجابی بلند و رنگ تیره) اما با چادری بزرگ راهی بازار شدیم. در قسمتی از بازار مشغول خرید شدیم،‌ از دکانی چند جوراب خریدم و چون دوستم از دکان بغلی مشغول خرید بود، رویم را به سوی دوستم برگرداندم و منتظر او شدم. دکانداری که من از او خرید کرده بودم برای اینکه از کنارم بگذرد راه را خیلی تنگ جلوه داد (در صورتیکه دو نفر دیگه هم می توانستند از انجا بگذرند) و طوری از کنارم گذشت که با دستش قسمتی از بدنم را لمس کرد. بغض در گلویم گره خورد، از آنجایی که اگر اعتراضی می کردم تمام مردم بازار مرا مقصر می دانستند، درد در گلو گرفته و بغضم را قورت دادم و حتی نگذاشتم همراهانم بفهمند و به گفته "زبیده اکبر" با بلند کردن صدا و اعتراضم بازی را شروع می کردم که از اول می دانستم بازنده بازی منم و من برای رهایی از اتهام بیشتر از اعتراض دست کشیدم.

نمی دانم چرا مردمم نمی خواهند زنی را درک کنند که برای برآورده کردن مایحتاجش نیاز به بیرون برآمدن دارد و مجبور است بازار بیاید؟ نمی خواهند او را به جز سکس و هوس، انسان پندارند؟ و نمی خواهند روزه را به مفهوم اصلی اش درک کنند؟ اگر روزه داری پس روزه دار بمان! و اگر مردی،‌ پس همان مرد بمان!‌ 

۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه

شب شوهرت و روز نوکرت


می خواهد اشکهایش را در چشمانش نگهدارد تا کسی نبیند، اما بغض گلویش از چشمانش سرازیر می شود، سریع دست زیر چادر سفید کابلی اش می برد و زود بغض هایش را پاک می کند. از نوجوانی هایش می گوید، از سایه و مهربانی های پدر، از مادرش، برادرانش و از بخت خویش می نالد. اشکهایش همچنان سرازیر است و هر چند لحظه یک بار چادر سفید کابلی اش چشمانش را لمس می کند. از مزار می گوید از شهر دوست داشتنی اش، از شهر یادها و خاطره هایش.

صافی کردن میز کار کسی، چای دم کردن برای کارمندان و جارو کردن دفتر را برای خودش ننگ می شمارد و از اینکه روزگار مجبورش کرده تا به این ننگ تن دهد، سخت شرمگین است. "سردار شب شوهرت و روز غلامت است" این گفته مادرش،‌ بعد از هر جمله تکرار می شود و تنها توجیهش این است که "قسمت" بوده، شاید قسمت بود که برای رهایی و یا فرار از ننگ بد داده شدن و به قمار باخته شدن توسط برادر، قسمت کسی شود که شب شوهرش باشد و روز نوکرش. و حال نمی داند خودش نوکر است یا سردار. سردار اگر یک روز را کار (کارگری) می کند چند روز دیگر را استراحت می کند و این اوست که شش روز در هفته از هفت ونیم صبح تا چهار و نیم بعد از ظهر بعد طی کردن نیم ساعت پیاده روی باید مخارج چهار دختر و تنها پسرش را بپردازد. به گذشته ها می رود، وقتی مادرش با همین گفته (شب شوهرت و روز غلامت است) او را راضی به ازدواج کرد در صورتیکه همه از بیکاره بودن سردار خبر داشتند. از خواستگاران دیگرش می گوید از آنانی که پدرش رضایت نداد. فرزندانش را به دنیا آورد در صورتیکه سردار مخالف سه دختر آخری بود و حال خودش را مقصر می داند از اینکه رفتار زیاد خوبی با فرزندانش ندارد و تمام کارهای خانه را باید فرزندانش انجام دهند و می داند که اینها بر درس و مشق فرزندانش تاثیر منفی دارد. بغضهایش یکی پس از دیگری می ترکند و مژه ها و گونه هایش را تر می کنند.

در حالی که اشکهایش را با پشت دست پاک می کرد، تلاش می کند لبخندی روی لبانش باشد. از جایش بلند می شود و با لبخند تلخش از اینکه فکر می کند مزاحمتی ایجاد کرده معذرت خواهی می کند و می رود.

 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

سومین نامه

ﺳﻼﻡ! 

ﻋﺎﺩﺕ ﻛﺮﺩﻩ اﻡ ﺳﺎﻟﻲ ﻳﻚ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺮاﻳﺖ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ, اﻣﺎ ﻧﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺭا ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺪﻫﻢ, ﻓﻘﻄ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﻢ.

ﺭاﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪ اﻧﺪ ﻛﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﻱ ﺟﻐﺮاﻓﻴﺎﻳﻲ ﺩﺭ ﺭﻭاﺑﻄ ﻫﻢ ﻓﺎﺻﻠﻪ اﻳﺠﺎﺩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ, ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻣﺖ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﺑﻮﺩ ﺁﻧﻬﻢ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ اﻣﺎ ﻓﻘﻄ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻛﻨﺎﺭﺕ ﺑﻮﺩﻡ, و ﻭﻗﺘﻲ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺭا ﺩﻳﺪﻡ ﺧﻴﺎﻟﻢ ﺭاﺣﺖ ﺷﺪ ﭼﻮﻥ ﺩﻳﺪﻡ ﺭاﺣﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﻣﻲ ﺩاﺭﻱ و ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻲ ﺑﺎﻳﺴﻜﻞ ﺑﺭاﻧﻲ. ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺭا ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﺩﻭﺵ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺯاﻧﻮاﻧﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺭﻭﺯ ﺑﻬﺘﺮ ﺧﻢ و ﺭاﺳﺖ ﺷﻮﻧﺪ. ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻋﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺻﺤﺘﻤﻨﺪ ﺑﺎﺷﻲ.

ﺑﺎﺑﺎ! 
ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻟﻢ اﺯ اﻳﻦ ﺩﻭﺭﻱ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ, ﺩﻭﺭﻱ اﺯ ﺗﻮ, اﺯ ﻣﺎﺩﺭﻡ, اﺯ ﺧﻮاﻫﺮﻡ و اﺯ ﺑﺮاﺩﺭﻡ. اﺯ اﻳﻨﻜﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ. ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻴﻢ. ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻢ ﻭﻗﺘﻲ اﺯ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﻣﻲ ﮔﺮﺩﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮا "ﺳﻤﻴﻠﻲ" (ﻳﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻠﻴﻤﻪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺘﻲ ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ) ﺻﺪا ﻛﻨﻲ. ﺩﻟﻢ ﺑﺮاﻳﺖ ﺗﻨگ ﺷﺪﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﺗﻨﮓ, ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻟﻢ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻛﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﻢ, ﻫﻤﻪ ﺣﺴﺎﺏ و ﻛﺘﺎﺏ ﻫﺎﻳﺖ ﺭا اﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ, ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻟﻢ ﺑﺮاﻳﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ, ﺩﻟﻢ ﺑﺮاﻱ ﺷﻌﺮ ﺧﻮاﻧﺪﻧﺖ, ﺑﺮاﻱ ﺣﻤﻠﻪ ﺣﻴﺪﺭﻱ ﺧﻮاﻧﺪﻧﺖ, ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻫﺎﻳﺖ و ﺑﺮاﻱ ﻗﻬﺮﻫﺎﻳﺖ و ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ. 
ﻫﻤﻴﺸﻪ اﻳﻦ ﮔﻔﺘﻪ اﺕ ﺑﺮاﻳﻢ ﺟﺎﻟﺐ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻲ "ﺑﺎ ﻛﺎﺭﺕ ﭼﻂﻮﺭﻱ? ﻛﺎﺭ ﺯﻭﺭ اﺳﺖ ﻳﺎ ﺗﻮ?" ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺮاﻳﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﻓﺎﻃﻤﻪ ي ﻛﻮﭼﻜﻲ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﺸﻮﻳﺸﺶ ﺭا ﺩاﺷﺗﻪ اﻱ, ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﻲ اﻓﺘﺎﺩ و ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺷﺪﻱ, ﻓﺎﻃﻤﻪ اﻱ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻗﻔﻞ ﻛﻮﭼﻚ ﺩﺭﻭاﺯﻩ ﺩﻛﺎﻧﺖ ﺭا ﺑﺒﻨﺪﻳﺪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﻳﺪﻱ و ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺎﻥ ﺑﺨﻮﺭﻡ. اﻣﺎ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻥ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻧﻴﺴﺘﻢ, ﺩﺧﺘﺮﻱ اﻡ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ اﻡ و ﺣﺘﻲ اﻳﻦ ﺣﻖ ﺭا ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﺗﺎ اﺯ ﺑﻌﻀﻲ اﺯ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﺖ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﺷﻮﻡ, ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺷﺪﻩ اﻡ ﻛﻪ ﻛﻤﺘﺮ اﺯ ﺧﻮﺩﺕ اﺣﻮاﻟﺖ ﺭا ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻡ.

ﺑﺎﺑﺎ! 
ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ اﺯ ﻫﻤﻪ ﺯﺣﻤﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺑﺮاﻳﻢ ﻛﺸﻴﺪﻩ اﻱ, ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ اﺯ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺮا ﺑﺰﺭﮒ ﻛﺮﺩﻱ, ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ اﺯ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮاﻱ ﻣﺎ اﻧﺠﺎﻡ ﺩاﺩﻱ, ﻣﻴﺪاﻧﻢ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﻢ ﺳﺮﺳﻮﺯﻧﻲ اﺯ ﺯﺣﻤﺎﺗﺖ ﺭا ﺟﺒﺮاﻥ ﻛﻨﻢ ﻓﻘﻄ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩاﺭﻡ و ﺩﻋﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺳﺎﻳﻪ اﺕ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺷﺪ. ﭘﺪﺭﻡ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩاﺭﻡ! ﺭﻭﺯ ﭘﺪﺭ و ﻭﻻﺩﺕ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻲ ﺑﺮاﻳﺖ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺩ!

اﻳﻨﺒﺎﺭ اﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻱ ﺑﻪ ﻣﻦ و ﺧﻮاﻫﺮاﻧﻢ و ﮔﻔﺘﻲ "اﻳﻨﻬﺎ ﻋﺴﻜﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻋﺴﻜﺮ" ﻛﺎﺵ اﻳﻦ ﻋﺴﻜﺮﻫﺎ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺫﺭﻩ اﻱ اﺯ ﻏﻤﻬﺎﻳﺖ ﺭا اﺯ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺩاﺭﻧﺪ و ﻋﺼﺎﻱ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺎﺷﻨﺪ.

ﺑﺎﺑﺎ! ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩاﺭﻡ. ﺭﻭﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺩ!

 

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

من زنم! یک انسان!


احساس زنانگی ام را مچاله می کنم و با تمام قدرت به دریا می اندازم، وقتی تمام این زمین و آسمان دست به دست هم داده اند تا مرا بیچاره، بدبخت، وابسته و ناقص العقل می خوانند. خدا که خدا هست شهادت مرا نصف مرد می داند، سهم ارث مرا نصف مرد می داند، او کلامی را در کتابش آورده است تا بندگانش هرکدام برای خودش تعبیر کند و دستور به ضرب و شتم داده است آنهم با تمام قدرت، پس او هم عادل نیست که مرا آفریده است. چرا نمی توانم انسان باشم، شاید انسان همان آدم است، آدمی که از بهشت رانده شد و او که جنسش نربودن است، آدم اسم خاصی بود که به اسم عام مبدل شد و بر انسان نر خطاب شد، اما حوا چه شد؟ چه کسی زنان را به اسم حوا خطاب می کند؟ حوا که همپای آدم به زمین رانده شد، حوا که با آدم زمینیان را به وجود آوردند، حوایی که یکی از دو انسان های اولیه است، آدم را انسان می نامند و حوا را زن! و کاش زن را زن می پنداشتند، زن را بیچاره و بدبخت و ناقص العقل می پندارند. 

احساس زنانگی ام را مچاله می کنم و به آن سوی کوهها می اندازم، منی که زنم و تویی که زنی به هم حسادت می کنیم و نمی گذاریم زن باشیم هر چه خواستیم به پای هم می بافیم و تیشه به ریشه هم می زنیم تا مباد روزی که زنی از منِ زن پیشتر رود.

احساس زنانگی ام را مچاله می کنم به آسمان پرتاب می کنم، منم هم باورم شده است که زنم، موجودی کوچک و حقیر.

اما نه! احساسم زنانگی ام را برمی دارم و با کف دست صافش می کنم، می بوسمش و باور می کنم من زنم یکی از فرزندان دو انسان اولیه آدم و حوا! من زنم! یک انسان!

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

جیل پاره شد


اولین رعد و برق یا همان رگبار در سال جدید را فرصتی برای رهایی از بدی ها و ذلت ها می دانند، وقتی که در سال جدید یعنی بعد از نوروز اولین رعد و برق و رگبار شروع شد اولین نفری که متوجه این رعد و برق می شود به دیگران ندا می دهد که "جیل پاره شد". با پاره شدن جیل به در و پنجره می زنند و زیر لب خواهان بیرون رفتن بدیها و جانشینی خوبی ها می شوند، به جیب های شان می زنند به امید پر پولی، به کندوی آرد و روغن و گندم می زنند به امید لبریزی. آنان بدین باورند تا زمانی که اولین رعد و برق سال هنوز همان سال کهنه یا قبل است  و زمزمه کنان به کندو می زنند: "برکت، برکت د کندو، برکت د کندو ...)