۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

نتیجه یک آزمایش

داکتر وقتی قلمش را از روی نسخه برداشت نسخه را با دست راستش به طرف من گرفت و گفت: نتیجه معاینه تلویزیونی ات بیار باز.
از زینه ها پایین آمدم. حسین روی به روی در سالن منتظر بود، همین که من را دید وارخطا پیش آمد و پرسید: چی شد؟ ورق معاینه را نشان دادم و با خونسردی گفتم بریم بخش معاینه تلویزیونی. کارگر کلینیک هدایت داد که اتاق هشت بخش معاینه تلویزیونی است. رفتیم و داخل سالن منتظر نوبت شدیم.
یک پیرمرد و یک پیرزن قبل از ما باید معاینه می شدند. نوبت ما رسید و داخل رفتیم. با هدایت داکتر روی تخت دراز کشیدم و از حسین خواستم کنارم بایستد. حسین می توانست صفحه مانیتور را ببیند. چند دقیقه ای نگذشت که معاینه تمام شد و عکسهای یک جنین روی صفحه دیده می شد. زیاد واضح و تکمیل نبود. هنوز چهار ماه از بوجود آمدنش نگذشته بود. دکتر همان طوری که داشت اندازه گیری ها را انجام می داد از هفته بیست و یکم خبر داد. کمی تعجب کردم چون به حساب خودم هفته هجدهم بود. کمی با لحن اعتراض و تعجب به داکتر گفتم و با کمی توضیحات دیدیم حساب هر دویمان درست است. جواب آزمایش را پرنت کرد و گفت: مبارک باشد طفل تان پسر است. با شنیدنش لبخند روی لبهای هر دویمان آمد. خیلی خوشحال شده بود ولی از خجالت نتوانستم جلوی داکتر بپرم بغل حسین و بوسش کنم. ورق نتیجه را گرفتیم و از اتاق بیرون آمدیم ولی هنوز هم می خواستم حسین را ببوسم. اصلا فکرش را نمی کردم با خبر جنسیت اینقدر خوشحال شوم. بعد از ساعتی از خودم پرسیدم اگر دختر میبود هم همینقدر خوشحال می شدم؟!؟!؟! صد در صد همین قدر خوشحال می شدم و شاید هم بیشتر.
برای اولین بار مادر شدن را با تولد یک پسر تجربه خواهم کرد. چه حس خوبی است مادر شدن😊😇 ولی تا تولد او باید پنج ماه دیگر صبر کنم😆
خدایا شکرت!

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

دلگرمی های کوچک

وقتی یکی کنارت هست، وقتی تو یک کاری می کنی او هم دست به کار می شود و یا اینکه تو نشسته ای و او برای اینکه تو خسته نشوی به مرتب کردن الماری کتاب ها مشغول می شود، وقتی آشپزی می کنی و او پشت سرت ظرف می شوید و یا برعکسش، وقتی تو اتاق ها را تمیز می کنی و او شیشه ها را تمیز می کند، وقتی مهمان دارید و تو مصروف دیگر کارهایی، او مهمان خانه را مرتب می کند، وقتی تو دسترخوان را می چینی و او در آخر همه چیز را جمع می کند، وقتی او لباس ها را مرتب می کند، وقتی او مواظب است تا حشره ای داخل خانه پیدا نشود، وقتی او مرتب به نظافت اتاقها، آشپزخانه، دستشویی، حمام و حتی حویلی توجه می کند و همیشه پاک کاری می کند، وحتی وقتی او بیشتر از تو متوجه چیدمان وسایل اتاق هاست، اینها همه کارهای کوچک مردی است که برای یک خانم دلگرمی می دهد و اینجاست که برایش ناز می کنی، برایش عشوه می آیی ولی باز هم اوست که نازت را می خرد و تو هم ناز او را. زندگی شیرین تر از آنچه می شود که فکرش را می کردی، با تمایل ناملایمت های بیرون از خانه در تلاشی که زودتر به خانه برگردی و او نیز برگردد و تمام زندگی ات لحظات خوش با او بودن می شود.

۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

یک خاطره کوتاه اما دشوار

حدود هفت ماهی را تنهای تنها در یک اتاق شش متری زندگی کردم و این هفت ماه گویی هفت قرن گذشت. گاهی  خودم را به بی خیالی می زدم و و گاهی با تلاش های فراوان هم نمی توانستم از حس و فکر تنهایی فرار کنم.
درست یکی از همین روزهای ماه رمضان بود که خسته از سر کار برگشتم و طبق معمول به زحمت لباسهایم را تبدیل و خودم را روی تخت انداختم. ساعت شش بعد از ظهر از خواب بیدار شدم اما نای بلند شدن از جایم را نداشتم حتی نمی توانستم تلفنم را بردارم و زنگی به برادرم بزنم تا یکی از بچه هایش را بفرستد تا برایم کمی نان بیاورد. خلاصه اینکه همچنان که با رو روی تخت افتاده بودم اشکهایم سرازیر شد و دیگر نمی توانستم جلوشان را بگیرد و کم کم تمام بالشتم خیس شده بود. چیزی به جز تنهایی و بیچاره گی ام در ذهنم نبود.
آن روز با تمام سختی هایش گذشت اما هیچ  وقت شاید فراموشش نکنم اولین روزی بود که به علت روزه داری آن قدر بی حال و ضعیف شده بودم و تنهایی چنان بر من غلبه کرده بود. 

۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

اسفند،بلا بند،ریشه بلا ره کند

دو سال پیش بعد از حمام لباس سبزی ر ا پوشید که تا هنوز نپوشیده بود و آستینش هم کوتاه بود. خانم صاحب حویلی به دم کلکین آمده بود و از قد و اندام و زیبایی اش تعریف کرده بود و رفته بود. خانم صاحب حویلی عادت داشت برای سرک کشیدن یا همان نظارت روزمره از زندگی دختران جوانی که تنها زندگی می کردند، را انجام بدهد. درست بعد از رفتن خانم صاحب خانه بدون هیچ دلیلی مریض شد که کارش به شفاخانه و داکتر رسید ولی دوا و درمان هم کار ساز نشد. 
دختر همسایه را بغل کردیم و پیاده پیاده به سوی اتاق خواهرم (همان اتاقی که دو سال پیش باهم زندگی می کردیم و در پارگراف اول هم صحبت از همان بود) حرکت کردیم. دخترک هشت ماهه با لباسی زرد رنگ، چشمانی بادامی، کومه هایی بزرگ و موهایی زیبا و لطیف در بغل شوهر و من هم در کنارش حرکت کردیم. در بین راه خواهرم را دیدیم و با او همراه شدیم. نزدیک حویلی شان که رسیدیم زن صاحب حویلی بیرون بود با خانم همسایه نشسته بودند. همین که ما را دیدند شروع به تعریف و تمجید کرد و ما رفتیم داخل حویلی. نزدیک به یک ساعتی اتاق خواهرم بودیم و بعد به اتفاق او به سوی خانه ما برگشتیم و قرار شد خواهرم شب خانه ما بماند.
همه منتظر اذان شام بودیم تا افطار کنیم گر چند من روزه نداشتم ولی در جریان روز چیزی هم نخورده بودم. افطاری را درست کردم و دسترخوان پهن شد و همه افطار کردیم و قرار شد بعد از افطار برای شام کتلت درست کنم. هنوز دسترخوان را جمع نکرده بودم که حالم کم کم بد شد. سرم به شدت درد گرفت و تمام بدنم سست. دیگر نمی فهمیدم چه شد؟ فهمیدند فشار خونم پایین رفته و آبمیوه و میوه به خوردم دادند تا خوب تر شوم اما من حالم بدتر شد تا حدی که همه چیز را بالا آوردم. و راهی شفاخانه شدیم و آنجا تشخیص شد که فشار خونم هم زیاد پایین نیست که حالم اینقدر خراب شود. مشورت داکتر فقط استراحت بود چند تا مسکن. به خانه برگشتیم و حالا که تقریبا بیست و چهار ساعت از آن می گذرد هم روی تخت دراز کشیده ام و گاهی به زور خودم را به آشپزخانه و یا حویلی می رسانم.
اسفندی دود کردیم تا بنا بر عقاید چشم حسود را کور کنیم. اسفند، بلا بند، به حق شاه نقشبند،... ریشه بلا ره کند.
چشم حسود کوررررر

۱۳۹۵ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

بدون عنوان

نمیدانم چرا و شاید هم میدانم ولی خودم را به نفهمی میزنم، حالم در اواخر آن جلسه گرفته شد. وقتی حالم گرفته می شود و یا خسته می شوم و یا حالم خوب نیست ساکت تر و آرام تر از همیشه می شوم و نمی توانم چیزی بگویم.
حالم از همه نمادها،از همه مقامات،از همه مدنی ها، از همه و همه بهم می خورد. از جلسات، از برنامه ها، دادخواهی ها، فرصت طلبی ها ... بیزارم. دلم می خواهد دیگر حتی از خانه بیرون نروم و مثل یک ماه پیش آرام و ساکت در خانه باشم و تمام هم و غم من آشپزی و دکور خانه باشد.
با آنکه یک عالم راه را پیاده آمدم اما تاثیری بر حالم نگذاشت. ازین حال گیری های احمقانه ام خسته ام

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

هشتم مارچ روز هم بستگی زنان جهان

دیروز هشتم مارچ بود همان روزی که در افغانستان خیلی فرمولیته و پر از سر وصدا هست و هر کسی میخواهد به نحوی بنمایاند که طرفدار حقوق زن است و هشتم مارچ روز همبستگی زنان جهان است و آنها هم طرفدار سر سخت همبستگی زنان.
برای گرامیداشت از این روز زنی که خود فعال حقوق زن است، مجبور است عینک آفتابی که بیشتر نصف صورتش را گرفته است را داخل سالن هم از چشمش برندارد چرا که نمی خواهد کبودی چشم و صورتش را به دیگران نشان دهد ولی به پاسخ همجنسانش از سالم بودن جنین داخل شکمش خبر می دهد و می خندد.
به دیگری تبریکی ازدواجش را می دهند و او هم خوشحال است.
زن دیگری از دیر رسیدن به خانه می ترسد و می خواهد به روی خودش نیاورد اما در دلش غوغایی است.
دیگری تمام روز را منتظر یک تبریکی خشک و خالی از سوی شوهرش است، و بی صبرانه می خواهد به خانه برگردد و تا شوهرش برگردد. وقتی به خانه برمی گردد شوهرش قبل تر از او به خانه رسیده است. به سویش می رود و سلام می کند اما گویی اوضاع چنانچه او حدس زده بود نیست. شوهر عصبانی حتی سلامش را علیک نمی کند. داخل خانه میشوند و انگار او را به زندانی سرد و سنگین انداخته باشند. او که تمام اشتیاقش برای شنیدن یک جمله بود دیگر از همه چیز ناامید شده و سکوت سرد شوهرش را هم تحمل نمی تواند. شوهرش روز را در برنامه ای به مناسبت روز زن گذرانده بود و حتما به زنان زیادی این روز را تبریک گفته بود. شاید اصلا باوری به این روز نداشت ولی ....
اینجا افغانستان است و اینان مسلمان زاده گانی اند که فقط حرف می زنند و آن حرفهای قشنگ فقط برای دیگران است نه برای خانواده خودشان. آنان طرفدار حقوق زن اند اما نه حق زن خودشان بلکه زن دیگران.
اینجا افغانستان است

۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

با اجازه دوستان

این روزها با هر کسی روبرو می شوم و یا در فضای مجازی خبر نامزدی ام را می شنوند گویی خبر ساختن بمب اتم در افغانستان را شنیده باشند، به همین مقیاس یا شاید هم بیشتر تعجب می کنند. یکی می گوید: "چقدر بی خبر؟ نامردانه به من نگفتی"، دیگری: "طرفت فلانی است؟!؟!؟!!!! چطوری با او بی خبر نامزد شدی؟"، دیگری: "این خبرها را چرا من حالا می شنوم؟ خیلی ناجوانی"، "- فلانی کیه؟ - نامزدم – عجب!!!!!!" و حتی "خیلی بی خبر و تکان دهنده بود، منی که از همه روابط خبر دارم و خبر می شم و به اصطلاح استخباراتم قوی است از شما هیچ خبری نداشتم".

شاید فکر می کردند منی که برای مشورت در امور زندگی ام فقط خانواده ام برای مهم است باید از آنها هم اجازه می گرفتم، شاید فکر می کردند باید با همه آنها مشورت می کردم و از آنان نظر می خواستم، شاید هم فکر می کردم من حق ندارم انتخابی داشته باشم، .... و اما جواب من در مقابل همه لبخند و خاموشی است و گاهی هم "با اجازه دوستان همسرم را انتخاب کردم". 

۱۳۹۴ مرداد ۱۹, دوشنبه

"آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / به من چه، به تو چه"

قدمهایم را تندتر بر می داشتم تا زودتر به بازار برسم، آفتاب مستقیم روی سرم بود و چادر سیاهم آنرا بیشتر به خود می خواند. پانزده دقیقه زودتر از هر روز بیرون آمده بودم تا بتوانم زودتر برگردم.
باز هم برای چاشتم غذایی نیاورده بودم و باید برای خوردن غذا به بازار می رفتم تقریبا به صورت دوان دوان از لابلای زمین ها و کنار جوی آب می رفتم که پیرزنی را دیدم که از روبرو می آمد. کمی که نزدیک تر شدم پیرزن ایستاد و همین که از کنارش گذشتم گفت: "تیر شو خارجیکگ! خاک د ...". برای چند ثانیه تمام سیستم عصبی ام از کار افتاد ولی زود به خود آمدم و فهمیدم که پیرزن با من بوده، گوشهایم هنوز می شنید که پیرزن با خود حرف می زد، همچنان که قدم هایم را برمی داشتم و گوشهایم را تیز کردم ولی نفهمیدم که پیرزن دیگر چه می گوید. با خودم خندیدم: "عجب آدمهایی پیدا می شوند، فقط در گذشت چند ثانیه می توانند قضاوت کنند، هویت مان را می شناسند و هر آنچه خواستند به ما می گویند و هر آنچه توانستند بر ما می بندند.

تمام راه ذهنم را مشغول خود کرده بود، صفحه توییترم را باز کردم که دیدم دوستی نوشته است: "آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / به من چه، به تو چه". دوستم راست می گفت کاش تمرین کنیم که به من چه و به تو چه. لازم نیست من از همه زندگی و کار و رفتار و اخلاق تو بدانم و خوشم بیاید و ضرور هم نیست تو بدانی. 

۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

مسافر!

با لباسی معمولی مانند تمام زنهای این سرزمین که کارشان فقط خانه داری است، چادری بزرگ با رنگی تیره، هیچ نشانی از زر و زیور بر سر و گردنش نیست، آرام و بدون هیچ حرفی کنار برادرش روی چوکی عقب موتروان نشسته است، همین که ده دقیقه از حرکت موتر به سوی سفر چند ساعته می گذرد، مسافر پیش رو (کنار موتروان) بر می گردد،
- همشیره همیره یگان جای پت کو
- من د کجا بیلوم هیچ بیگ میگ ندروم؟!؟!؟!؟ (این کلمات در حالی از زبانش خارج می شود که از تعجب نمی داند چه کند؟ بگیرد یا نگیرد؟ اما حالا کارت بانکی مسافر پیش رو در دست اوست).
 کارت را در مشتش محکم می گیرد و دستش را با چادر کلانش پت می کند و به فکر می رود، در ذهنش همه چیز را مرور می کند، وقتی به جلریز می رسند، وقتی موترشان را طالبانی که از لابلای درختان سیب کنار سرک بیرون آمدند، متوقف می کنند و با سر و صورتی پیچانده و کلاشینکفی به دست همه مردان موتر را با ضرب و شتم از موتر خارج می کنند، و با فریاد او را هم به بیرون می رانند، مردان را تلاشی کرده اند و تا حد توان با قنداق کلاشینکف شان بر شانه و دست و پای مردان کوبیده اند، طالبی که چشمانی سرمه کشیده و لنگی سیاه دارد با اعصبانیت تمام به سوی او می آید و کلاشینکفش را بالا می برد تا بر شانه او پایین بیاورد، و درد را بر شانه اش احساس می کند و از اینکه این ضربت باعث می شود چادر کلانش از سرش پایین بیافتد و اوست که با دست راستش چادر را به روی صورتش می کشد. او را تیله کنان به کنار سرک زیر درخت سیبی می برند که سیبهایش هنوز کال و نپخته است، طالب با صدای بلند بر او چیغ می زند و می خواهد او را تلاشی کند، شاید آنان می دانند که مردان مسافر اسناد و وسایلی که باعث مرگ شان (در صورتیکه با طالبان مواجه شوند) می شود را به زنان مسافر می دهند، دست طالب چادر کلانش را پس می زند و اوست که دستانش را صلیب گونه بر روی سینه اش محکم می فشارد اما طالب به مشت او نگاه نمی کند و سینه اش در دستان خویش می فشارد ...
- همشیره!
این ندا او را نگذاشت از این مرحله پیشتر برود، وقتی به طرف صدا نگاه کرد، کاغذی هشت قات شده و یک تلفن هوشمند انتظار دست او را می کشیدند، نتوانست مانع پذیرفتن آنها شود، به یاد 42 سربازی افتاد که تقریبا ماه قبل در همین راه در حالی که از همین راه نگهبانی می کردند افتاد، و دیگر نخواست مردی از تبارش به خاطر تلفن هوشمند یا ورق کاغذی سربریده شود، دست دراز کرد و کاغذ و تلفن را گرفت، حالا او سه چیز یا سه بهانه برای از دست دادن زندگی اش را در دست دارد اما او فقط می خواهد با این کار از مردان همتبارش محافظت کند، او به طالبان خواهد گفت که این سه از خودش هست و باید او را بکشند.
دستمالی سفید از برادرش می گیرد و همچنان که هر سه در مشت دارد به راه می نگرد که چگونه او را جلریز نزدیکتر می کند.


۱۳۹۴ تیر ۱, دوشنبه

ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ ﺯﻣﺎﻥ!

"ﺑﻲ ﺗﻮ اﻳﻨﺠﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺣﺒﺲ اﺑﺪ ﺗﺒﻌﻴﺪﻧﺪ
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻫﺠﺮﻱ و ﺷﻤﺴﻲ ﻫﻤﻪ ﺑﻲ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻧﺪ"

ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺣﺒﺲ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ, ﻓﺎﺿﻞ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ. اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺒﺲ اﺑﺪ ﺗﺒﻌﻴﺪ ﺑﺎﺷﻨﺪ, اﻳﻦ ﺗﻮﺳﺖ, ﺗﻮ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺒﺲ اﺑﺪ اﺳﺖ, ﺗﻮ, ﻳﻌﻨﻲ ﻣﻦ! ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺒﺲ اﺑﺪ ﻫﺴﺘﻢ و اﻳﻦ ﺷﺎﻋﺮ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺭاﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪ اﺳﺖ. ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺁﺯاﺩ اﻧﺪ, ﺳﺎﻟﻬﺎﻱ ﻫﻤﻪ ﺁﻓﺘﺎﺑﻲ و ﺭﻭﺷﻦ اﺳﺖ. ﻓﻘﻄ ﻣﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ ﺯﻣﺎﻥ!

ﭘﻨﺠﻤﻴﻦ اﻓﻂﺎﺭ اﺯ ﺭﻣﻀﺎﻥ اﻣﺴﺎﻝ ﺭا ﻛﺮﺩﻩ اﻡ, اﻣﺎ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻢ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﻴﺴﺖ, ﻧﻤﻴﺪاﻧﻢ ﻛﻴﻢ, ﭼﻴﻢ, اﺯ ﻛﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ اﻡ و ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﻣﻲ ﺭﻭﻡ, ﻫﻨﻮﺯ ﻳﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻮﭼﻚ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ "ﻛﺎﻟﺒﺪ ﺑﻲ ﺭﻭﺡ" و ﺣﺎﻝ ﺁﻥ ﻣﻨﻢ, ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻡ, ﻣﻲ ﺧﻮاﺑﻢ, ﻣﻲ ﺭﻭﻡ, ﻣﻲ ﺁﻳﻢ اﻣﺎ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻢ.

ﻧﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﺯﻧﮕﻲ و ﻧﻪ ﭘﻴﺎﻣﻲ, ﻫﺮ ﺩﻭ اﺯ ﻣﺒﺎﻳﻠﻢ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻆﻲ ﻛﺮﺩﻩ اﻧﺪ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻢ ﭼﺮا ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻪ اﻡ. اﻣﺎ ﻓﻘﻄ ﻣﺎﺩﺭ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ اﻳﻦ ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ ﺭا ﻓﺮاﻣﻮﺵ ﻧﻜﺮﺩﻩ اﺳﺖ. ﺳﻜﻮﺕ و اﺷﻚ ﺩﻭ ﻫﻤﺪﻣﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮاﻱ اﻳﻦ ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ ﻧﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﻣﻐﺰﺵ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ ﻣﻨﺒﻊ اﻧﺮﮊﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ اﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺑﺮﺩ, ..... ﺗﻮ ......... اﻧﺮﮊﻱ ﻣﺼﺮﻓﻲ ........ و ........ ﺁﺧﺮ ﻫﻴﭻ!

ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﺑﺎﺷﺪ, ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ اﺳﺖ. ﺗﻨﻬﺎ, ﺑﻲ ﻛﺲ, ﻏﺮﻳﺐ. ﻫﻤﻪ اﺯ اﻭ ﺑﻴﺰاﺭﻧﺪ, ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﮔﺮ ﺑﻪ اﻭ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻧﺪ, ﺷﺎﻳﺪ اﻳﻦ ﺻﻔﺎﺕ ﻫﻢ ﺑﺮاﻱ اﻭ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﺎﺷﺪ اﻭ ﺳﺰاﻭاﺭ اﻳﻦ ﺻﻔﺎﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ, ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ اﺳﺖ, ﺗﺮﺩ ﺷﺪﻩ و ﻣﺤﻜﻮﻡ. اﻣﺎ ﻛﺎﺵ ﻣﻲ ﺩاﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺟﺮﻣﻲ ﻣﺤﻜﻮﻡ ﺑﻪ ﺗﺒﻌﻴﺪ ﺷﺪﻩ اﻡ, ﺷﺎﻳﺪ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﺟﺮﻣﻢ ﺭا ﻧﻤﻴﺪاﻧﻢ و ﺁﻫﺎ! ﺷﺎﻳﺪ اﻳﻦ "ﻗﺴﻤﺖ" ﺑﺎﺷﺪ, "ﻗﺴﻤﺖ"!
اﻣﺎ ﺯﻫﺮا ﺣﺴﻴﻦ ﺯاﺩﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ: "ﻗﺴﻤﺖ ﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻟﻴﻼ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ" ﺭاﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ اﻳﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻧﻴﺴﺖ, اﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺒﻌﻴﺪ و اﻧﺰﻭاﺳﺖ. ﻣﻦ ﺗﺒﻌﻴﺪﻱ ﺗﻨﻬﺎﻳﻢ و ﻏﺮﻳﺐ!

"ﺩﺭ ﻏﻠﻐﻠﻪ ﺟﻤﻌﻲ و ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻩ اﻱ ﺑﺎﺯ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﺮﻫﻨﺖ ﻧﻴﺰ ﻏﺮﻳﺒﻲ"