۱۳۹۴ خرداد ۳, یکشنبه

سراشیبی تند و پلکان

همچنان که بادی سرد به صورتش می خورد قدمهایش را تندتر برمی دارد تا زودتر به خانه برسد، یک و نیم ساعت دیرتر از هر روز راه خانه را پیش گرفته است نه اینکه به دلخواه خود نه، چون کارهایش زیاد بود مجبور شد وقت بیشتری را برای کامل کردن آنها سپری کند. صورت و دستانش یخ کرده اند ولی باد هم از شدتش نمی کاهد. همانطور که پیش می رفت متوجه مردی با لباس اردو شاید هم نیروی ویژه شد، که چند قدم پیشتر از او قدم برمی داشت، می خواست از مرد پیشی بگیرد اما سنجید که نمی تواند با فاصله چندانی از او راه برود و به ناچار خواست در پشت سر او اما با فاصله بیشتر به راهش ادامه دهد. ترسی در او جای گرفت که نمی دانست از کجا آمده است، شاید از قضیه فرخنده که در شبکه های اجتماعی دیده بود، شاید از دزدی که چندی قبل بر او حمله ور شده بود، شاید از خبرهایی که هر روز می شنید، ... خودش هم نمی داند و در عجب است که چنین ترسی را در خود می بیند.

راه خیلی خلوت تر از روزهای دیگر بود به خاطر آنکه دیر شده بود، مرد که متوجه شده بود کسی پشت سرش می آید به عقب برگشت و نگاهی به او انداخت. این نگاه ترس بیشتری بر دل دخترک انداخت، فاصله اش را بیشتر کرد و آرام آرام قدم برمیداشت. چند عابر از روبرو می آمدند، دختر وقتی آنها را دید ترس دلش کمتر شد اما همچنان با ترس قدم بر می داشت، باید سراشیبی تندی را طی می کرد، شمرده شمرده قدمهایش را می گذاشت. مرد لباس نظامی چند بار به عقب برگشت و نگاهی انداخت. دخترک که بند بیکش را محکم در یک دست و مبایلش را در دست دیگر گرفته بود تلاش می کرد خود را استوار و شجاع نشان دهد. تقریبا به نیم سراشیبی رسیده بود که چند عابر دیگر که می خواستند آن سراشیبی را به صورت سربلندی طی کنند پدیدار شدند. دخترک نفس راحتی کشید و به راهش ادامه داد. قسمت آخر سراشیبی پلکانی بود که مرد لباس نظامی از آن گذشت و به سرک اصلی رسید و با نگاهی عمیق و طولانی به دخترک از سرک گذشت. با گذشتن مرد از سرک، دیگر دختر خیالش راحت شده بود و به راهش ادامه داد و حال او بود که از پلکان پایین می آمد و به سرک اصلی رسید اما از سرک نگذشت، او در کناره سرک به راهش ادامه داد.

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

ﺻﺪاﻱ ﭘﺎ

ﺑﻴﻜﺶ ﺭا ﺩﻭ ﺑﻨﺪﻱ ﺑﻪ ﭘﺸﺘﺶ اﻧﺪاﺧﺖ و ﺗﻠﻔﻨﺶ ﺭا ﺩﺭ ﻣﺸﺘﺶ ﻣﺤﻜﻢ ﮔﺮﻓﺖ و ﻗﺪﻣﻬﺎﻳﺶ ﺭا ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﮔﺬاﺷﺖ و ﭘﻴﺶ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ. ﺫﻫﻨﺶ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎ و ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻫﺎﻱ ﭘﺮ ﺣﺮﻓﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻃﻮﻝ ﺭﻭﺯﺵ ﺭا ﭘﺮ اﺯ ﻋﻼﻣﺖ ﺳﻮاﻝ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ, ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺳﻮاﻝ ﻫﺎي اﺣﻤﻘﺎﻧﻪ اﻱ ﺩاﺷﺖ. ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻣﺠﺎﺩﻟﻪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺳﻮاﻟﻲ ﺑﻮﺩ, ﻛﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺻﺪاﻱ ﭘﺎﻳﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ اﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮش ﻣﻲ ﺁﻣﺪ. ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﻮاﺱ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺻﺪاﻱ ﭘﺎ ﺑﻮﺩ و ﺩﻳﮕﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺮاﻱ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺳﻮاﻟﻲ ﻧﺪاﺷﺖ, ﺳﺮﻋﺖ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﻛﻢ ﻛﺮﺩ اﻣﺎ ﺻﺪاﻱ ﭘﺎ ﻫﻢ ﺳﺮﻋﺘﺶ ﻛﻢ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﻲ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻛﺮﺩ ﺻﺪاي ﭘﺎ ﻫﻢ ﺳﺮﻋﺖ ﮔﺮﻓﺖ. ﺩﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺩﻛﺎﻧﻬﺎ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺖ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﺻﺪاﻱ ﭘﺎ ﻛﻨﺪ اﻣﺎ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺸﺪ. ﻧﮕﺮاﻧﻲ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺑﺪ ﻗﺒﻠﻲ ﺑﻮﺩ اﻣﺎ ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺳﺮﻙ ﺭﺳﺎﻧﻴﺪ و اﺯ ﺟﺎﻳﻲ ﺭﻓﺖ ﻛﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﻴﺶ ﺭﻭﻱ ﺩﺭ ﻳﻜﻲ اﺯ ﻣﺮاﻛﺰ ﺁﻣﻮﺯﺷﻲ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺮﻛﺘﻲ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺳﺮﻙ ﻛﺮﺩ, ﺻﺎﺣﺐ ﺻﺪاﻱ ﭘﺎ ﺭا ﺷﻨﺎﺧﺖ, ﭘﺴﺮﻱ ﺑﺎ ﭘﻴﺮاﻫﻦ ﺗﻨﺒﺎﻧﻲ ﻗﻬﻮﻩ اﻱ, ﻣﺮﺩﺩ اﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﻳﺪ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﻘﻴﺒﺶ اﺩاﻣﻪ ﺩﻫﺪ.
ﺑﻴﻜﺶ ﺭا ﺩﺭ ﭘﺸﺘﺶ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻛﺮﺩ و ﺑﻪ ﺭاﻫﺶ اﺩاﻣﻪ ﺩاﺩ اﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﻮاﺳﺶ ﺑﻪ اﻃﺮاﻓﺶ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺳﺪ? ﺑﻪ اﻳﻦ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻴﺎﻳﺪ اﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﻮﺩ و اﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻴﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺳﻮاﻟﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺣﻖ ﺷﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﺭا ﺑﭙﺮﺳﻨﺪ.

#اﻳﻨﺠﺎ اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎﻥ اﺳﺖ.

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

صبحی در میان قبرها

ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻬﺎﻱ ﻗﺒﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ, اﺯ اﻳﻦ ﻃﺮﻑ و ﺁﻥ ﻃﺮﻑ، ﺗﻼﺵ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺯاﻭﻳﻪ اﻱ ﺭا اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨد ﺗﺎ ﭼﻬﺎﺭﭼﻮﺏ ﺑﻬﺘﺮﻱ اﺯ ﺳﻨﮕﻫﺎ و ﻓﻀﺎﻱ ﺳﺮﺩ و ﺑﻲ ﺭﻭﺡ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﻗﻂﺎﺭﻱ اﺯ ﻏﺮﻓﻪ ﻫﺎي ﺭﻭﻱ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺳﺨﻲ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺑﻬﺘﺮﻱ ﺑﺴﺎﺯﺩ. ﮔﺮﻭﻩ ﻳﺎﺯﺩﻩ ﻧﻔﺮﻩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪ اﻳﻦ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻧﻪ ﭼﻨﺪاﻥ ﻛﻮﭼﻚ ﭘﺮاﻛﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ. ﮔﺎﻫﻲ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ و ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮﻱ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺯاﻭﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺭا ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺭا اﺯ ﺯاﻭﻳﻪ اﻱ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺩﺭ ﻛﻤﺮﻩ اﺵ ﺛﺒﺖ ﻛﻨﺪ. ﺑﻪ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ و ﺑﺎ ﻧﻮﺭﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺗﺼﺎﻭﻳﺮ ﺭا ﺛﺒﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﻭﻗﺖ ﺁﻥ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ و ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻧﺪ. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺳﺮﺵ ﺭا اﺯ ﺭﻭﻱ ﺻﻔﺤﻪ ﻣﺒﺎﻳﻞ ﺑﺮﺩاﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﻣﺤﻞ ﺗﺠﻤﻊ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﻨﺪ, ﻣﺮﺩﻱ ﺑﺎ ﭘﻴﺮاﻫﻦ ﺗﻨﺒﺎﻥ ﺳﻔﻴﺪ و ﺟﻤﭙﺮﻱ ﭼﺮﻣﻲ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ ﺳﺒﺰ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ, ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭاﺣﺪ ﻣﺮﺩﻱ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻛﻤﺮﻩ اﺵ ﻣﻲ اﻧﺪاﺯﺩ و ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﻛﻤﺮﻩ ﺭا ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﮕﻴﺮﺩ, اﻣﺎ اﻭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ اﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﻛﻤﺮﻩ ﺭا ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ, ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﻴﺒﺶ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ و ﭼﺎﻗﻮﻳﻲ ﺗﻴﺰ ﺭا ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ, ﺩﺧﺘﺮﻙ ﭼﻴﻎ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ اﻣﺎ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺪاﻳﺶ ﺭا ﺑﺸﻨﻮﺩ, ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﭼﻴﻎ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ. ﻳﻜﺒﺎﺭﻩ ﻣﺮﺩ ﻛﻤﺮﻩ ﺭا ﺭﻫﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﭼﺮاﻛﻪ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩي اﺯ ﺩﻭﺭ اﻳﻦ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺭا ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻳﻜﻲ ﺩﻳﮕﺮ اﺯ اﻋﻀﺎﻱ ﺗﻴﻢ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ اﻭ ﺩﻭﻳﺪ. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻛﻤﺮﻩ ﺭا ﺭﻫﺎ ﻛﺮﺩ, ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺿﺮﺏ و ﻓﺸﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﺮﺕ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺳﺮﺵ ﺑﻪ ﻳﻜﻲ اﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻨﮕﻬﺎي ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ اﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻛﻤﺮﻩ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩاﺷﺖ, ﻛﻤﺮﻩ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺳﻨﮕﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺭﺩ, ﻋﻴﻨﻚ ﺑﻪ ﺳﻮﻳﻲ ﭘﺮت ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. اﺯ ﺗﺮﺱ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮﻳﻲ ﺑﺮاﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭه ﺳﺮاﻏﺶ ﻧﻴﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﺘﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ و ﻣﺮﺩ ﺭا ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﺮاﺭ ﺩﻳﺪ و اﻳﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻛﻤﻲ ﺧﻴﺎﻟﺶ ﺭاﺣﺖ ﺷﺪ اﺯ ﺟﺎﻳﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻣﺜﻞ ﺑﻴﺪ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﻳﺪ, ﺑﻴﮕﺶ ﺭا اﺯ ﭘﺸﺘﺶ ﺟﺪا و ﺭﻭﻱ ﻗﺒﺮﻱ اﻧﺪاﺧﺖ, ﻛﻤﺮﻩ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﮔﺬاﺷﺖ. ﻧﻢ ﻧﻤﻜﻲ ﺭا ﺭﻭﻱ ﭼﺸﻢ ﺭاﺳﺖ و ﺻﻮﺭﺗﺶ اﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩ و ﺩﺳﺘﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺳﺮ ﮔﺮﻓﺖ و ﺩاﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﻥ اﺯ ﺑﺎﻻﻱ ﭼﺸﻤﺶ ﺟﺎﺭﻱ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ و ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﻳﺪ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ ﺑﺎﻳﺴﺘﺪ ﺭﻭﻱ ﻗﺒﺮ ﻧﺸﺴﺖ, ﻫﻤﻜﺎﺭﺵ ﺭﺳﻴﺪ و ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺮﺩ ﺑﺪﻭﺩ ﺗﺎ اﻭ ﺭا ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﻨﺪ اﻣﺎ ﻣﺎﻧﻊ اﻭ ﺷﺪ ﭼﻮﻥ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ اﻭ ﺭا ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﺯﺧﻤﻲ ﻛﻨﺪ. ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺎﻥ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ و ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻼﻣﺖ ﻛﺮﺩﻥ. ﺩﺧﺘﺮﻙ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺖ اﺯ ﺟﺎﻳﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﺩ ﺩﺳﺖ و ﺩﻟﺶ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﻳﺪ ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﻳﺪ. ﻫﻤﻜﺎﺭﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻥ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻛﺮﺩ. ﺩﺧﺘﺮﻙ اﺯ ﺟﺎﻳﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺧﺎﻙ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭا ﻛﻤﻲ ﺗﻜﺎﻧﺪ و ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻤﻜﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﻮا ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩاﺷﺖ. 

#ﻛﺎﺑﻞ ﺟﺎﻱ ﺁﺩﻡ ﻧﻴﺴﺖ!

۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

ﻧﺎﻧﻪ د اﻧﮕﻠﻴﺴﻲ ﭼﻲ ﻣﻮﮔﻪ?

ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﻭﻱ ﺑﺮﻓﻬﺎ ﻣﻲ ﻟﺨﺸﻴﺪ, اﺯ ﺭﻳﺴﻤﺎﻥ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺎﻭﺵ ﻛﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺤﻜﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ و اﻭ ﺭا ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪ. ﺑﺎ ﺻﺪاﻳﻲ اﻳﺴﺘﺎﺩ. ﺑﻌﺪ اﺰ اﺣﻮاﻝ ﭘﺮﺳﻲ, ﺳﻮاﻝ و ﺟﻮاﺑﻲ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ, اﺯ ﺩﺧﺘﺮﻙ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺻﻨﻒ ﭼﻨﺪﻱ?
-ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺟﻮاﺑﺶ ﺭا ﺩاﺩ و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺪ.
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ : ﻧﺎﻧﻪ د اﻧﮕﻠﻴﺴﻲ ﭼﻲ ﻣﻮﮔﻪ?
ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﺷﺎﺗﺮ ﻛﻤﺮﻩ اﺵ ﺭا ﻣﻴﻔﺸﺮﺩ ﺗﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺭا ﺛﺒﺖ ﻛﻨﺪ ﺟﻮاﺏ ﺩاﺩ: ﺭﻭﺕ ﻣﻮﮔﻪ ﻛﺎﻻ.
- ﺭﻭﺕ ﻧﻤﻮﮔﻪ, ﺑﺮﻳﺪ ﻣﻮﮔﻪ ﺑﺮﻳﺪ, د اﻭﻏﺎﻧﻲ (ﭘﺸﺘﻮ) ﻧﺎﻧﻪ ﭼﻲ ﻣﻮﮔﻪ?
- ﺩﻭﺩﻱ ﻣﻮﮔﻪ
- ﺩاﻛﺘﺮﻱ ﺧﻮﺏ ﻛﻴﺴﺒﻪ, ﺭااااﺣﺖ, ﺁﺳﻮﺩﻩ.

ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻋﻜﺴﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻩ اﺯ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺭا ﻣﻲ ﺩﻳﺪ, ﮔﻔﺖ: ﺧﻮ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻆ ﻛﺎﻛﺎ, ﺗﺸﻜﺮ.
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺮﻭﻳﻲ و ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺭاﺩﻋﺎﻱ ﺑﺨﻴﺮ ﻛﺮﺩ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻳﺴﻤﺎﻥ ﮔﺎﻭﺵ ﺭا ﻣﺤﻜﻢ ﮔﺮﻓﺖ و اﻭ ﺭا ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﻛﺸﻴﺪ.

۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه

ﺑﺨﺘﻲ ﻣﺒﺎﻳﻠﻲ

ﺑﻌﺪ اﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺑﺨﺘﻲ اﺯ ﻣﺒﺎﻳﻞ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ, ﺷﺎﻳﺪ اﻳﻨﺠﺎ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭاﺣﺖ ﺗﺮ و ﻗﺎﺑﻞ ﺩﺳﺘﺮﺳﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺮﻭﺯ ﺷﻮﺩ
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﺑﺨﺘﻲ ﺑﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺮﻭﺯ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ

۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

من مادرم!

با تمام خشم و درد کراچی (غلتک) را از حویلی به بیرون تیله می کند و تل خاکی که از حویلی بیرون کرده است، یاد حرفهای شوهرش که با قاطعیت به او گفته می افتد: "مه دختره نمی خوایم و به برادرم میتم فامیدی یا نه؟؟؟" این جمله در گوشش هر لحظه تکرار می شد و واقعات دیروز را یک بار دیگر در ذهنش مرور می کرد:

همچنان که خسته از شفاخانه تا خانه پیاده آمده بود شوهرش را خوش آمد گفت و دسترخوان را پهن کرد، همین که مشغول خوردن شله سفید بی رنگ و رو شدند، شروع کرد به حاشیه رفتن و تا اینکه از دختر بودن جنین در شکمش خبر داد. به محض اینکه این خبر از دهانش برآمد با جملات تند و ناسزای شوهرش روبرو شد. و سنگینی جمله ای شوهرش که گفت: "مه دختره نمی خوایم و به برادرم میتم فامیدی یا نه؟؟؟" مادرش که چند هفته ای بود برای کمک کردن به او به خانه اش آمده بود هم چیزی نگفت، خواست از حق مادر بودنش دفاع کند اما گوش کسی بدهکار این دفاعیه ها نبود، اما او نمی خواست طفلش را به محض به دنیا آمدن به کس دیگری بدهد، درست است که او چهار دختر و یک پسر دیگر هم داشت اما او مادر جنینی است که شاید در چند روز یا شاید چند ساعت آینده به دنیا بیاید. تنها چیزی که با خود می گفت: "مه مادرم، مادر امی دختر، چرا حق ندارم دختر خوده کلان کنم؟ مه مادرم!"

۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه

نجیبه گول! خوبی آتی؟!

از نصف شب گذشته بود که پایین تخت در حالیکه سرش را روی دست سردش تکیه کرده بود، چشمش به سوی مریض بود. همین که مریض تکانی خورد، از جایش بلند شد و با لبخندی که غمش را پنهان می کرد گفت: "نجیبه گول! خوبی آتی؟!" لحنی پر از محبت اما مملو از نگرانی. نجیبه فقط چشمش را به طرف او چرخاند ونگاهی سرد کرد و دوباره چشمانش را بست.
بعد از ده دقیقه ای نجیبه دیگر به هوش آمده است و یادش نیست که فاصله دو روزه را چطور پشت سر گذاشته و به اینجا رسیده است، نجیبه حتی یادش نیست که در سه روز گذشته چه گذشته است، نذر و قرآن خوانی، زیارت و منبر، ... از هیچ کدام اینها خبری ندارد. آخرین چیزی که یادش هست پختن نان،‌ چای خوردن و رفتن پدر به سوی بامیان است.
همین که داکتر دوباره وارد می شود و رو به سوی مریض کرده و می پرسد: "نجیبه! چی شده؟" نجیبه لبخندی کوتاه تسلیم داکتر می کند. اما او که از به هوش آمدن دختر نوزده ساله اش خوشحال است نفسی عمیق می کشد و در جواب داکتر می گوید: داکتر صایب! ایی نجیبه مونه کوشت د ای سه روز، نمیدنوم که چیز کد؟ نجیبه لبخندی می زند و حرفی برای گفتن ندارد چون او هیچ چیزی به یاد ندارد. مادر نجیبه برای روشن کردن مسئله، قضیه را چنین تعریف می کند:
"صبا نانه پخته کد، چای مای دم کد خوردی، رفت که توخنه ره جارو کنه، حسن بیرارشی ناس خوره د توفدانی توف کده د روی ازی هم باد شوده از اونجی غامغالشی بور شد که "آیی سیل کو حسن د روی آدم توف مونه" امیقس گفت و پرید. قوران خوانی گریفتی، نذر کدی، زیارت بوردی. یک دفعه د اووش میمد باز بی اووش موشود."
داکتر دلداری شان می دهد و اطمینان داد که مسئله مهمی نیست. بعد از تمام دلداری های داکتر، کمی چهره اش باز شده است و شکرگزاری از نگاهش می بارید. اصرار داشت شب را کنار دخترش بماند اما داکتر به او اجازه نمی داد چرا که او یک مرد است و مریض تا یک ساعت دیگر در بخش زنان بستری خواهد شد. ناچار است که دخترش با یکی از بستگان در شفاخانه بگذارد و خود به خانه برادرش برود. به طرف نجیبه می آید و پیشانی اش را می بوسد "نجیبه گول! داکتر مونه نمیله، موگه یک نفر بشید دیگه شومو بورید. ما صبا گا پیش دوخترخو میوم. آلی هم شاو صبا شوده آکودی یک بجه یه ما قد ننه تو موری صبا گا میی"

-          خوبه آتی بورید ما خوبوم آلی. 

(چشم دیدی در یکی از شب ها، شفاخانه مرکزی بامیان) 

۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

نمی دانم چرا از مشکلاتش شروع کرد

کنار دروازه ورودی ساختمان پشت میز کوچکی نشسته است و با قلمش بازی می کند، سلامی می کنم و با عجله از کنارش می گذرم،‌ داخل سالن می شوم. فقط دو نفر داخل سالن هستند لب تاب و کمره ام را می گذارم و با نارضایتی رو به همکارم که بعد از من وارد سالن شده بود، کرده و دلیل نیامدن اشتراک کننده گان را می پرسم و به رسم اعتراض از سالن خارج می شوم. داخل دهلیز پارچه بزرگی برای جمع آوری امضا به حمایت از قانون محو خشونت علیه زنان نظرم را جلب می کند، وقتی تماس تلفنی ام با خانواده تمام شد دوباره وارد ساختمان می شوم. با لبخندی گرم در مقابلم ایستاد و پرسید: "استاد شما امضا نمی کنید؟؟؟" نزدیک شدم و متن پارچه را خواندم و امضایی هم کردم. سر صحبت را با چهره زیبا، جوان اما نه چندان شاداب باز کرد.
نمیدانم چرا از مشکلاتش شروع کرد، از شوهر مریضی که در گوشه خانه اش افتاده است و علاجی ندارد، از کودکی چهار پنج ساله کنار پدر مریض که گاهی در کوچه و در لابلای خاک ها ساعت تیری می کند، از خرج و مخارجی که باهشت هزار افغانی معاش نمی تواند تکمیلش کند، همه را باهم شروع می کند. بزرگترین دغدغه اش شوهر مریضش است، او که داکتران اصرار بر عملیات شش می کنند اما ضمانتی هم ندارند که می تواند عملیات را به خوبی پشت سر بگذارد یا نه؟. چهار سال است که شوهرش گوشه اتاق افتاده است، سرفه ها و ناله های شبانه که تا صبح در گوشش نجوا می کند؛ خواب را از او می گیرد و فقط می تواند بغضش را با اشکهای آرام و شبانه فرو ریزد.

یکی از ششهای شوهرش کاملا از کار افتاده و دیگری منفعل است از تنها دخترش می گوید که گاهی از سوی بچه های کوچه لت م یخورد و گاهی در کنار پدر به خواب می رود. او می بیند که سل یا همان توبرکلوز چگونه شوهرش را به سوی مرگ می کشاند. از مرکز معالجه توبرکلوز می پرسم که آیا مراجعه کرده اند یا خیر؟ طبق معلومات کمی که داشتم پیشنهاد کردم که حداقل ظروف شوهرش را جدا کند و حداقل به فکر خود و دخترش باشد. او از خود می گذرد و می گوید که اگر جدا کند شاید شوهرش ناراحت شود اما نگران دخترش است خیلی نگران. نمی دانستم برایش چه بگویم فقط کاری که توانستم گوش دادن به حرفهایش بود با این کار فکر کردم توانست حداقل دلش را کمی خالی کند. او با پیوستن به صف پلیس امرار معاش می کند. به گفته خودش زندگی نمی کند فقط روزگار سگی را می گذراند.

۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

دقایقی در کافه زنان بامیان

اینجا تنها کافه بانوان در بامیان است،‌ کافه کوچکی که فقط پنج میز و سه تخت دارد و مایه خوشحالی تعدادی از خانمهایی است که هر از گاهی به اینجا می آیند و همچنان محل کاری برای چند خانم جوان. این کافه از سوی یکی از ارگان های غیر دولتی حمایت می شود اما بد نیست چون گاه گاهی میعادگاهی برای دوستان می شود. مردان اجازه ورود به این کافه را ندارند مگر اینکه خانمی به همراه داشته باشند. دیزاین کمی سنتی آن خوشایند است گلدان ها و شمعدانی هایی که روی طاقچه ها گذاشته اند نمای خوبی به محوطه داده است. تخت ها را پوشش سنتی داده اند بالشت هایی با دوخت گراف (نوعی دست دوزی که بیشتر در مناطق هزاره نشین رواج دارد). ساعت از نزدیک پنج است و منتظر دوستی هستم که هشت ماه است ندیده ام. کنار میز دو نفره و تقریبا روبروی در ورودی می نشینم تا متوجه آمدن دوستم شوم. از طرفی خارج از وقت اداری است و کافه هم بعد از ساعت شش بسته می شود کمی بی صبرم تا زینب زودتر بیاید.
گارسون می آید تا فرمایش را بگیرد اما فرمایش تا آمدن زینب به تعویق می افتد. همین طور که با مبایلم بازی می کنم صدایی بلند مرا از بازی کردن بازداشت،‌ "مره یک چای!"، صدایی نوجوانانه از جنس مرد. خیلی زود نگاهم به طرف زیبا دخترک گارسون رفت او فقط سری چرخاند و نگاهش را از لابلای پرده در ورودی عبور داد تا صاحب صدا را شناسایی کند اما گویی چیزی دستگیرش نشد. این جمله چند بار دیگر شاید در ده دقیقه و هر بار با لحنی تندتر تکرار شد. من که منتظر عکس العملی از سوی گراننده گان کافه بودم نگاهم باز هم به طرف دخترک گارسون می رفت و او با اینکه عصبانی بود می خواست خودش را نشنیده بگیرد. آخرین باری که جمله "مره یک چای!" با حاکمیت بیشتری ادا شد، دخترک گارسون نشان داد که این عملی است که همیشه تکرار می شود و چیزی است عادی.

ساعت چند دقیقه ای از پنچ هم گذشته است و من هنوز منتظر زینب هستم. 

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

کوتاه تر از کوتاه

روزی مرا در بازارهای های عراق و ایزدی فروختند و تو را به غنیمت بردند آنهم غنیمتی جنگی. مرا عروس گودی هایم کردند. خوابگاه تو را جوی فاضلابی در غرب کابل ساختند بدون بالشت و بدون سر،‌ اما راحت. چهارده و نوزده ساله بودیم که لباس سفید مرگ را پوشاندند برما نه لباس سرخ عشق را،‌ اما پدر همراهی مان کرد و او هم لباس پوشید. آنگاه پغمان گور شادی هایم شد،‌ شادی های نوجوانی و عشق و آخرین گفته ام را دیوارهای شفاخانه استقلال شنیدند و به یاد خواهند داشت: "چپ کنید،‌ به کسی نگویید که آبرویم می رود".