۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

از آن روزهای بی دلیل

باز هم امروز از آن روزهایی است که فکر کنم تا آخر شب باید گریه کنم هر کاری می کنم نمی توانم این دل سبیلی را آرام کنم، تقصیر خودمان هست همه روزم از همان صحبت کوتاه ولی تلخ صبحمان شروع شد و اینکه چاشت هم در دفتر ماندیم و نان را خوردیم و در کنار نان خوردن به صحبت و سختی هایی که کشیدیم پرداختیم، حرف هایی که شنیدیم، نیکی هایی که کردیم ولی در مقابل سنگ هایی که خوردیم، بدی هایی که دیدیم و دم نزدیم، ... هر چه بیشتر صبحت می کنیم بیشتر وجه تشابه بین مان پیدا می شود قبلا می گفتند کسانیکه در یک سال متولد شده باشند اخلاقیات و رفتارشان شبیه هم اند اما نه من و این دوست هفت سال تفاوت سنی داریم و در جامعه متفاوتی بزرگ شدیم، یکی در میان جنگ و خون و باروت و دیگری در غربت. تنها وجه شبه ای که می تواند در ما تاثیر گذاشته باشد شاید همان فرهنگ خانوادگی نه چندان شبیه هم و حس مسئولیت پذیری مان باشد.
گاها که در دفتر هستیم و صحبت می کنیم و شخص سومی نیست تا برای درد دلهایمان مزاحمت کند صحبت هایمان ساعت های طول می کشد ولی در آخر به گریه و اشک ختم می شود. شاید خیلی تنهاییم، شاید خیلی حساسیم، شاید خیلی خورده گیریم، شاید خیلی برای خودمان سخت می گیریم، شاید خیلی توقع داریم، شاید خیلی دل نازکیم، شاید خیلی ... شاید خیلی و شاید خیلی. سالهاست که او را می شناسم اما اینقدر باهم نزدیک نبوده ایم که با هم درد دل کنیم، همیشه از غرور و حس ریاست، ثابت و استوار بودنش خوشم می آمد هیچ وقت فکر نمی کردم او هم می تواند قلبی پر از گله و شکایت، دلی پر از درد داشته باشد و بخواهد برای کسی بازگو کند، نمی دانستم تا این حد هم مهربان است و می تواند سنگ صبور باشد. امسال وقتی وضعیت روحی روانی و حتی وضعیت کلی من فرق کرده خوب است که او را یافته ام، بله! او را امسال یافتم آن هم از وقتی که وضعیتم از مجرد به تاهل و مادر شدن تغییر کرد نه اینکه از وضعیت تاهل و مادر شدنم شکایتی داشته باشم و نه اینکه سختی را تجربه کرده باشم و جالب اینجاست که وقتی پای صحبت یکدیگر می نشینیم می بینیم تشابهات ما از زمان مجردی است از زمانی که فقط خودمان بودیم و خودمان ولی باید جور همه را می کشیدیم و غم همه را می خوردیم بدون اینکه لحظه ای به خودمان فکر کنیم. بیشتر درد از خودی هایمان داریم از خانواده، از دوست های نزدیک مان، از برادر و خواهر ... و گاهی که بیشتر می شود صحبت هایمان گله از روزگار و مردم مان می کنیم و یا درست برعکس قضیه که شکایت از مردم و روزگار شروع می شود ولی به نزدیک ترین افراد ختم می شود.
خلاصه اینکه هر از گاهی باید این اتفاق برایمان بیافتد که بنشینیم، صحبت کنیم و گریه کنیم تا دلمان خالی شود. امروز هم از همان روزهاست با این تفاوت که بعد از ساعتها صحبت موفق شدیم که به ختم نکنیم ولی دل من گریه می خواهد. بعضی وقت ها با خود فکر می کنم و شکر خدا را به جا می آورم که خوب است همین اشک و گریه را آفریده تا آدم ها بتوانند حداقل دل خودشان را خالی کنند.


۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

روز عاشورا و شام غریبان

روز عاشورای سال 2013 بود که با عملی برخوردم که با خود عهد کرده بودم روز عاشورا از خانه بیرون نروم و پستی هم در همین وبلاگم نوشتم که "و چنین شد که ما عطای روز عاشورا را به لقایش بخشیدیم". دیروز روز عاشورا بود. طبق روزهای رخصتی تقریبا ساعت نه از خواب بیدار شدم و صبحانه ای خوردم. با خودم سبک و سنگین کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر نروم مسجد رهبر شهید بهتر است چون ممکن است شلوغی و بی نظمی مشکلی برایم به بار بیاورد و خلاصه در خانه ماندم ولی حوصله هیچ کاری را ندارم همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم خوابم برد.

ظهر اشتها نداشتم و هیچ چیز نخوردم، ساعت نزدیک دو و نیم بود که یکی از دوستان آمد و همه با هم بساط چای و تخمه و سهان را همراه با فیلم مختارنامه پهن کردیم. خواهرم نیز کمی دیرتر شاید دور و بر ساعت پنج سر رسید و بساط میوه پهن شد. ساعت پنج و نیم به اتفاق دوست، پسر دوست و خواهر راهی خانه دوستی دیگر شدیم و در آنجا نیز یکی ساعتی نشستیم. شام شده بود و هوا تاریک وقتی برگشتیم. قرار شده بود نانی بخوریم و راس ساعت هشت خود را به مسجد رهبر شهید برویم برای مراسم شام غریبان. ساعت هشت از خانه بیرون زدیم و به مسجد رفتیم. مسجد حال و هوای هر شب را نداشت. انگار افراد کمی آمده بود نظم زیادی هم دیده نمی شد ولی خلاف تصور وقتی وارد قسمت زنانه شدم دیدم زنان بیشتری آمده اند و کناره دیوار جایی برای نشستن نیست. همین طور که قدم برمی داشتم تا جایی برای نشستن انتخاب کنم به این فکر می کردم که چگونه می توانم بیشتر از یک ساعت را بدون تکیه سپری کنم؟ کنار پایه ای که علم را به آن بسته بودند نشستم و تکیه دادم. برنامه شام غریبان برخلاف شب های دیر طولانی شد و آخرین واعظ آقای اخلاقی بود. دعا کرد و با ختم دعا من از جایم بلند شدم و دوستان و خواهر را نیز به رفتم وا داشتم. خیلی خسته شده بودم. وقتی بلند شدم خواستم علم را خلاف عادت همیشگی زیارت کنم. همین که دستم را روی پارچه های بسته شده علم کشیدم دستمالی همراه با پایین آمدن دستم به پایین آمد و در دستم ماند. مات و مبهوت شدم این یعنی چه؟ چکار باید بکنم؟ حضرت عباس برای من پا در میانی کرده یا به آن پسری که هنوز یک ماه و یا کمتر از یک ماه به آمدنش به  این دنیا مانده است؟ اشکهایم را نمی توانستم کنترول کنم. در اولین نگاه به یکی از دوستان که سنش از ما بزرگتر بود نشان دادم و فقط گفتم: "باز شد!" – "چه ناز! سال آینده یک دستمالی مثل همین بیاور و به علم ببند". همین که داخل موتر نشستم دلم می خواست بپرم بغل شوهر و های های گریه کنم نمی دانستم شاد باشم یا غمگین، فقط می خواستم گریه کنم. اشکهایم همچنان جاری بود. دوستان را رساندیم و به خانه رسیدیم. وقتی شوهر دروازه حویلی را پشت سرمان بست نشانش دادم خوشحال شد ولی من بغضم را با اشک می خوردم. هنوز هم نمی دانستم چه حکمتی را خداوند در این عمل وا داشته است؟ هر چه به خود فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم و برمی گردم سر همان نقطه اول این دستمال برای پسرم باز شده است. 

۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه

تجربه سه بار بی آب شدن در یک روز

حتما شنیده ای تا به حال که میگن "بی آب کد یا بی آب شدم" و حتما هم حداقل یکبار تجربه بی آب شدن را کردی و اینکه چقدر بعد از بی آب شدن افسردگی می گیره را می فهمی.
دیروز روزی بود که شب قبلش فقط یک و نیم ساعت توانستم بخوابم و با این خیال خوابیده بودم که همه کارها را انجام داده ام و کاری عقب افتاده نمانده و تا اینکه خوابم ببرد کارهای فردا را لیست کردم با حال نامساعد صحی، خلاصه فکر کنم ساعت نزدیک چهار صبح بود که خوابم برد. ساعت چهار و پانزده دقیقه با صدای هشدار مبایل بیدار شدم ولی نمی توانستم خودم را تکان دهم و از جایم بلند شوم، کمر درد، پادرد، سردرد و کم خوابی. دوباره بعد از ده یا پانزده دقیقه قلت زدن خوابم برد. بیست دقیقه ای از پنج گذشته بود که با صدای دیگران بیدار شدم و باید به کارها می رسیدیم. خلاصه ساعت شش و بیست دقیقه توسط یکی از خواهران کوچکتر بی آب شدم و باید منت کارهایی که برای من انجام داده بود را می کشیدم و به صحنه ای کارهای دیشبم داشت بهم می ریخت و همه زحماتم با خاک یکسان می شد را مشاهده می کردم. چون به دیگری قول داده بودم همه چیز را برای چهار پنج روز تحمل کنم، از اتاق بیرون زدم تا جلو خودم را گرفته باشم. بغض داشت خفه ام می کرد ولی نخواستم کسی بفهمد ولی باز هم یکی فهمید. این از اول صبح و اما ظهر چه شد و یا رک و صاف و ساده مرحله دوم بی آب شدن: چاشت شده بود ساعت نزدیک دوازده که دوباره توسط همان فرد جلو بیست و چند نفر آدمی که گناه از آنها بود و من به جرم آنان می سوختم بی آب شدم ولی باز هم تحمل. باید حداقل تا یک ساعت با کسی حرف نمی زدم و کسی نباید با من مهربانی می کرد اما دو نفر گویا حالتم را از صورتم خوانده بودند و با من سر مهربانی را گرفتند. از چوکی بلند شدم تا اشک چشمانم را از آنان پنهان کنم و نگذارم بغضم از چشمانم جاری شود.
با همه سختی ها و کارهای فراوان شب شد و من دیگر نای تکان خوردن نداشتم ولی گویی باید مرحله سوم بی آب شدن را هم می گذراندم، سر مسئله کوچکی توسط یک بزرگتر حسابی بی آب شدم و این بار فقط جلوی پنج نفر دیگر. این بار فقط برای اینکه مسئله را زیاد جدی نگرفته بودم ولی از نظر بزرگترم جدی تر بود مسئله. خلاصه چشم تان روز بد نبیند دیگر نه توان تحمل داشتم و نه توان صبر. بغضم ترکید و بی صدا اشک چشمانم جاری شد. اینقدر که به هق هق افتادم. همین طور که وسایلم را جمع می کردم و بغضم از چشمانم می ریخت. شوهر از راه رسید ولی چیزی پرسید. نخواست چیزی بپرسد چون می دانست یا من خرده گرفته ام (که بیشتر ناشی از پسری است که در درونم ماه هفتم زندگی اش را می گذراند) و یا کسی حرفی زده. سه چهار بار از اتاق رفت بیرون و داخل آمد ولی از اطرافیان چیزی نپرسید شاید هم پرسیده بود و من نمیدانستم. همین که روبرویم نشست و پرسید چی شده؟به سختی توانستم فقط بگویم برویم بیرون.
رفتیم داخل حویلی و در تاریکی گوشه ای نشستیم. دید نمی توانم صحبت کنم رفت و آب سرد آورد تا بخورم بلکه بتوانم حرف بزنم.
همه چیز را برایش تعریف کردم و او هم شروع به نصیحت کردن و دلداری کرد. شاید نیم ساعتی را به روی شانه اش گریه کردم.
سه بار بی آب شدن در یک روز برای زنی که ماه هفتم بارداری اش را می گذراند کار ساده ای نبود. و حالا بعد از گذشت بیست و هفت ساعت از آخرین مرحله بی آب شدن باز هم اشک در چشمانم هست و بغض گلویم را می فشارد.

۱۳۹۵ شهریور ۸, دوشنبه

قهر مسافر کوچک

وقتی کارهای دور و برت اینقدر زیاد می شوند که خودت مسافر کوچکت را از یاد می بری و مثل روزهای قبل حواست به او نیست کم کم نگران می شوی،سه چهار روزی است که تکان های شدیدی که هر روز می خورد را در درونت احساس نمی کنی، مثل گذشته وقتی دستت را رویش می گذاری هم تکان نمی خورد،وقتی با او حرف می زنی هم تکانی را احساس نمی کنی. گویی با تو قهر کرده است البته حق هم دارد در آن چند روز اصلا حواسم درست به او نبوده است. نگرانی ات بیشتر و بیشتر می شود ولی نمیدانی چه کار باید بکنی؟از طرفی پدر مسافر کوچکت هم دور است و در سفر.
بالاخره دست به دامن او می شوی تا تلفنی با مسافر کوچک حرفی بزند،او که خود دل تنگ شده با مسافر کوچک چند کلامی حرف می زند و بعد از سفارشات فراوان تلفن را قطع می کند. به محض قطع کردن تلفن تو شروع به حرف زدن می کنی،معذرت می خواهی و با دست نوازشش می کنی. یکباره تکانی که منتظرش بودی را احساس می کنی. گویی مسافر کوچک تمام حرفهایتان را شنیده و دیگر می خواهد آشتی کند،می خواهد در نبود پدر تو را از نگرانی درآورد و به تکان هایش ادامه می دهد. اینقدر خوشحال می شوی که اشک از چشمانت سرازیر می شود و حس زیبا و مهر مادر و فرزند را بیشتر از پیش احساس می کنی.
مسافر کوچکم هر لحظه منتظر آمدنت هستم و فقط امیدوارم بتوانم مادر خوبی برایت باشم😙

۱۳۹۵ مرداد ۱۳, چهارشنبه

تا چند وقت دیگر او پسری را به دنیا می آورد

همین طور که داشت ظرفها را می شست و اشکهایش روی گونه هایش جاری بود با خود کمی با صدای بلند که در کنار صدای شرشر آب صدای خود را هم بشنود می گفت: او مرد است از مردانه گی اش کم می شود، تو زنی و باید همه کارهای خانه را انجام بدهی تو زنی تو زنی زن چرا نمی خواهی قبول کنی؟ این جملات را طوری به خودش می گفت که گویا می خواست به تمام وجودش، قلب و روحش هم بقبولاند که رفتار شوهرش بجا بوده. شب پر از دردی را سپری کرده بود و صبح به سختی از جایش بلند شد و کمرش را راست کرد نمی توانست درست خم و راست شود ولی باید بلند می شد یک عالم مهمان در مهمان خانه منتظر صبحانه بودند و شوهر هم با رویی ترش و عصبانی منتظر است که صبحانه بخورد و برود سر کار. آخرین ماه های بارداری اش بود و تا چند وقت دیگر او پسری را به دنیا می آورد.


روز و شب گذشته را به یاد آورد. از ساعت چهار بعد از ظهر زمانی که از سر کار برگشته بود، شروع کرده بود به جمع و جاروی اتاق ها و بعد وارد آشپزخانه شده بود و باید همه چیز را تهیه می کرد، برنج، قورمه، سالاد، چای ... همه را برای پانزده نفر آماده کرده بود و مجبور شده بود چند بار دیگ های سنگین برنج و قورمه از روی گاز بالا و پایین کند برای همین بود که کمرش می سوخت و پاهایش کمتر یاری اش می کردند. شب هم از همه دیرتر به بستر رفته بود اما درد کمرش خواب را از چشمانش گرفته بود. خیلی دلش می خواست شوهرش برای یک بار هم که شده از او بپرسد که چه شده است و آیا او خوب است؟ اما با همین خیال شب صبح شد و روز هم شب. از قیافه شوهر پیدا بود که هنوز دو قورت و نیمش هم باقیست. گاهی اشکش در گوشه چشمش جمع می شد اما نمی گذاشت مهمان ها بفهمند. بدون صبحانه به سوی کار رفت او باید بیرون از خانه هم کار می کرد. جلسه مهمی داشت و کارهای زیادی که باید همان روز تمام می کرد. 

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

نتیجه یک آزمایش

داکتر وقتی قلمش را از روی نسخه برداشت نسخه را با دست راستش به طرف من گرفت و گفت: نتیجه معاینه تلویزیونی ات بیار باز.
از زینه ها پایین آمدم. حسین روی به روی در سالن منتظر بود، همین که من را دید وارخطا پیش آمد و پرسید: چی شد؟ ورق معاینه را نشان دادم و با خونسردی گفتم بریم بخش معاینه تلویزیونی. کارگر کلینیک هدایت داد که اتاق هشت بخش معاینه تلویزیونی است. رفتیم و داخل سالن منتظر نوبت شدیم.
یک پیرمرد و یک پیرزن قبل از ما باید معاینه می شدند. نوبت ما رسید و داخل رفتیم. با هدایت داکتر روی تخت دراز کشیدم و از حسین خواستم کنارم بایستد. حسین می توانست صفحه مانیتور را ببیند. چند دقیقه ای نگذشت که معاینه تمام شد و عکسهای یک جنین روی صفحه دیده می شد. زیاد واضح و تکمیل نبود. هنوز چهار ماه از بوجود آمدنش نگذشته بود. دکتر همان طوری که داشت اندازه گیری ها را انجام می داد از هفته بیست و یکم خبر داد. کمی تعجب کردم چون به حساب خودم هفته هجدهم بود. کمی با لحن اعتراض و تعجب به داکتر گفتم و با کمی توضیحات دیدیم حساب هر دویمان درست است. جواب آزمایش را پرنت کرد و گفت: مبارک باشد طفل تان پسر است. با شنیدنش لبخند روی لبهای هر دویمان آمد. خیلی خوشحال شده بود ولی از خجالت نتوانستم جلوی داکتر بپرم بغل حسین و بوسش کنم. ورق نتیجه را گرفتیم و از اتاق بیرون آمدیم ولی هنوز هم می خواستم حسین را ببوسم. اصلا فکرش را نمی کردم با خبر جنسیت اینقدر خوشحال شوم. بعد از ساعتی از خودم پرسیدم اگر دختر میبود هم همینقدر خوشحال می شدم؟!؟!؟! صد در صد همین قدر خوشحال می شدم و شاید هم بیشتر.
برای اولین بار مادر شدن را با تولد یک پسر تجربه خواهم کرد. چه حس خوبی است مادر شدن😊😇 ولی تا تولد او باید پنج ماه دیگر صبر کنم😆
خدایا شکرت!

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

دلگرمی های کوچک

وقتی یکی کنارت هست، وقتی تو یک کاری می کنی او هم دست به کار می شود و یا اینکه تو نشسته ای و او برای اینکه تو خسته نشوی به مرتب کردن الماری کتاب ها مشغول می شود، وقتی آشپزی می کنی و او پشت سرت ظرف می شوید و یا برعکسش، وقتی تو اتاق ها را تمیز می کنی و او شیشه ها را تمیز می کند، وقتی مهمان دارید و تو مصروف دیگر کارهایی، او مهمان خانه را مرتب می کند، وقتی تو دسترخوان را می چینی و او در آخر همه چیز را جمع می کند، وقتی او لباس ها را مرتب می کند، وقتی او مواظب است تا حشره ای داخل خانه پیدا نشود، وقتی او مرتب به نظافت اتاقها، آشپزخانه، دستشویی، حمام و حتی حویلی توجه می کند و همیشه پاک کاری می کند، وحتی وقتی او بیشتر از تو متوجه چیدمان وسایل اتاق هاست، اینها همه کارهای کوچک مردی است که برای یک خانم دلگرمی می دهد و اینجاست که برایش ناز می کنی، برایش عشوه می آیی ولی باز هم اوست که نازت را می خرد و تو هم ناز او را. زندگی شیرین تر از آنچه می شود که فکرش را می کردی، با تمایل ناملایمت های بیرون از خانه در تلاشی که زودتر به خانه برگردی و او نیز برگردد و تمام زندگی ات لحظات خوش با او بودن می شود.

۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

یک خاطره کوتاه اما دشوار

حدود هفت ماهی را تنهای تنها در یک اتاق شش متری زندگی کردم و این هفت ماه گویی هفت قرن گذشت. گاهی  خودم را به بی خیالی می زدم و و گاهی با تلاش های فراوان هم نمی توانستم از حس و فکر تنهایی فرار کنم.
درست یکی از همین روزهای ماه رمضان بود که خسته از سر کار برگشتم و طبق معمول به زحمت لباسهایم را تبدیل و خودم را روی تخت انداختم. ساعت شش بعد از ظهر از خواب بیدار شدم اما نای بلند شدن از جایم را نداشتم حتی نمی توانستم تلفنم را بردارم و زنگی به برادرم بزنم تا یکی از بچه هایش را بفرستد تا برایم کمی نان بیاورد. خلاصه اینکه همچنان که با رو روی تخت افتاده بودم اشکهایم سرازیر شد و دیگر نمی توانستم جلوشان را بگیرد و کم کم تمام بالشتم خیس شده بود. چیزی به جز تنهایی و بیچاره گی ام در ذهنم نبود.
آن روز با تمام سختی هایش گذشت اما هیچ  وقت شاید فراموشش نکنم اولین روزی بود که به علت روزه داری آن قدر بی حال و ضعیف شده بودم و تنهایی چنان بر من غلبه کرده بود. 

۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

اسفند،بلا بند،ریشه بلا ره کند

دو سال پیش بعد از حمام لباس سبزی ر ا پوشید که تا هنوز نپوشیده بود و آستینش هم کوتاه بود. خانم صاحب حویلی به دم کلکین آمده بود و از قد و اندام و زیبایی اش تعریف کرده بود و رفته بود. خانم صاحب حویلی عادت داشت برای سرک کشیدن یا همان نظارت روزمره از زندگی دختران جوانی که تنها زندگی می کردند، را انجام بدهد. درست بعد از رفتن خانم صاحب خانه بدون هیچ دلیلی مریض شد که کارش به شفاخانه و داکتر رسید ولی دوا و درمان هم کار ساز نشد. 
دختر همسایه را بغل کردیم و پیاده پیاده به سوی اتاق خواهرم (همان اتاقی که دو سال پیش باهم زندگی می کردیم و در پارگراف اول هم صحبت از همان بود) حرکت کردیم. دخترک هشت ماهه با لباسی زرد رنگ، چشمانی بادامی، کومه هایی بزرگ و موهایی زیبا و لطیف در بغل شوهر و من هم در کنارش حرکت کردیم. در بین راه خواهرم را دیدیم و با او همراه شدیم. نزدیک حویلی شان که رسیدیم زن صاحب حویلی بیرون بود با خانم همسایه نشسته بودند. همین که ما را دیدند شروع به تعریف و تمجید کرد و ما رفتیم داخل حویلی. نزدیک به یک ساعتی اتاق خواهرم بودیم و بعد به اتفاق او به سوی خانه ما برگشتیم و قرار شد خواهرم شب خانه ما بماند.
همه منتظر اذان شام بودیم تا افطار کنیم گر چند من روزه نداشتم ولی در جریان روز چیزی هم نخورده بودم. افطاری را درست کردم و دسترخوان پهن شد و همه افطار کردیم و قرار شد بعد از افطار برای شام کتلت درست کنم. هنوز دسترخوان را جمع نکرده بودم که حالم کم کم بد شد. سرم به شدت درد گرفت و تمام بدنم سست. دیگر نمی فهمیدم چه شد؟ فهمیدند فشار خونم پایین رفته و آبمیوه و میوه به خوردم دادند تا خوب تر شوم اما من حالم بدتر شد تا حدی که همه چیز را بالا آوردم. و راهی شفاخانه شدیم و آنجا تشخیص شد که فشار خونم هم زیاد پایین نیست که حالم اینقدر خراب شود. مشورت داکتر فقط استراحت بود چند تا مسکن. به خانه برگشتیم و حالا که تقریبا بیست و چهار ساعت از آن می گذرد هم روی تخت دراز کشیده ام و گاهی به زور خودم را به آشپزخانه و یا حویلی می رسانم.
اسفندی دود کردیم تا بنا بر عقاید چشم حسود را کور کنیم. اسفند، بلا بند، به حق شاه نقشبند،... ریشه بلا ره کند.
چشم حسود کوررررر

۱۳۹۵ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

بدون عنوان

نمیدانم چرا و شاید هم میدانم ولی خودم را به نفهمی میزنم، حالم در اواخر آن جلسه گرفته شد. وقتی حالم گرفته می شود و یا خسته می شوم و یا حالم خوب نیست ساکت تر و آرام تر از همیشه می شوم و نمی توانم چیزی بگویم.
حالم از همه نمادها،از همه مقامات،از همه مدنی ها، از همه و همه بهم می خورد. از جلسات، از برنامه ها، دادخواهی ها، فرصت طلبی ها ... بیزارم. دلم می خواهد دیگر حتی از خانه بیرون نروم و مثل یک ماه پیش آرام و ساکت در خانه باشم و تمام هم و غم من آشپزی و دکور خانه باشد.
با آنکه یک عالم راه را پیاده آمدم اما تاثیری بر حالم نگذاشت. ازین حال گیری های احمقانه ام خسته ام